جمعه 25 آذر 1384

 

راستش را بخواهی این تصمیم را همان دو شب پیش گرفتم. با اینکه هیچ وقت اهل تصمیم گیری های یک دفعه ای نبوده ام( و این گاهی خودش اذیت می کند آدم را)، اما نمی دانم چه شد که یکهو زد به سرم  در این وبلاگ را تخته کنم و بعد هم بروم به نمی دانم کجا. یعنی که دیگر اینجا نباشم. این توو.  و ننویسم. یا به قول عزیزی فرو بروم توی تاریکی.

تو بگو با خودم رسیدم به یک جور پوچی! که اصلا بنویسم که چه؟ بر فرض که دیگرانی هم بیایند و بخوانند و منت بگذارند و حرفی بزنند... حضورشان حقیقتا عزیز است اما... خب. بعد چه می شود؟ به کجا می رسم؟ چیزی را عوض می کنم با این نوشتن ها و یا چیزی عوض می شود؟ اصلا باید انتظار تغییر چیزی را داشت؟ بدیش این است که توی همین هم شک دارم!... یعنی شک که نه. نمی دانم. یک جورایی گمم...

می دانی؟ حضور در اینجا به آدم، گاهی حس ِ بودن از نوعی دیگر را می دهد! هویتی که گاهاً آدم را پایبند می کند. و شاید حتی وابسته. نمی دانم این وابستگی خوب است یا نه. اما منطقی هم که نگاه کنی مثل خیلی چیزهای دیگر تاریخ مصرف دارد. و نمی دانی تا کی دوام می آوری اینطور بودن را.  و کی انقضایش فرا می رسد.

و با همهء این ها... امشب به این نتیجه رسیدم که هنوز نرسیده وقتش. یعنی نه اینکه ریشه دوانیده باشم توی بودن ها! نه... اما هنوز حسی با من است که می گوید : این جان سخت هنوز هست!... و این یعنی میل ِ هنوز بودن و نوشتن...تا فردا شاید. یا فرداهای بعدتر...شاید یک هفته...یک ماه...یک سال...کسی چه می داند شاید تا همین تنها یک لحظهء بعد!...

....

و اما کلامی دیگر...

همیشه در خیالم جا گذاشته شدن و ماندن سخت تر بود تا رفتن! اما حالا...

می دانی؟  وقتی کسی را دوست می داری با همهء وجود...و بعد کلی دعوا و بد و بیراه و فحش و کتک کاری با خودت به این نتیجه می رسی که تنها راه مانده برایت همان نماندن است!...آن وقت است که  می فهمی چه دردی دارد رفتن و جا گذاشتن...آن وقت است که شاید حتی آرزو می کردی مانده بودی و اویی که رفته تو نبودی. می دانی؟ اویی که می رود تمام بار تصمیم گیری را یک تنه به دوش می کشد. و نگو اگر دوستش داشت و این عشق یک عشق واقعی بود نمی رفت...نگو...

نمی دانی چه دردی است که ببینی مدام هوای بودنت را دارد و تو دیگر نمی توانی که باشی...

که هوای تنها یک کلمه نوشتن برایش دیوانه ات کند و تو حرفهایت را مثل بغض توی گلویت مدام فرو بخوری و باز هیچ نگویی. و به روی خودت هم نیاوری که هنوز هستی و می بینی و دنبال می کنی...

همین جا البته این را هم بگویم که منکر نمی شوم تمام آن همه سختی و غصه و شاید حتی غم اویی را که ترکش می کنی. اما حداقل برای او این مزیت هست که با خودش زمزمه کند: « ببین٬ همیشه این توئی که میروی٬ همیشه این منم که می مانم...»

نمی دانی...

دردی است که می پیچد میان خط به خط سکوتهایم...

...

و با این همه...یک چیز را اما مطمئن باش. می دانم که فرصت برای رسیدن به بهترین ها...هنوز هست...

هر چیزی لحظهء موعودی دارد...

به گمانم این را قبلا یک جایی گفته بودم!...

 

----------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

تا یک سلام دوباره..دو٬ سه روزی نیستم.

هوای دلتون زلال و روزهاتون بارونی٬ و نه چشمهاتون!...

تا بعد...