شنبه 3 دی 1384

 

این چند روزی که نبودم خوش گذشت! بعد سه ماه یادم اومد که با وجود همهء دردها هنوز هم می شود خندید. و من خندیدم! آسان و بی دغدغه.. گرچه گاهی اشک هم می آمد. دلتنگی نیز. و اگر پا می داد گریه هم می کردم. یعنی یک شبش کامل به گریه گذشت. دروغ چرا، جای زخمها خوب که نشده. حالا حالاها هم فکر نمی کنم بشود! می دانی حتما ً ... « همیشه جای خراشی است روی صورت احساس...»

اما در کل آنقدر خوب بود که امتحان امروز صبح را یک گَند اساسی بزنم!!! و بعد هم حواله اش بدهم به دَر َک و جهنم و بی خیال!! ارزشش را داشت...

می دانی؟ این روزهایی که گذشته را خیلی فکر کرده ام. حالا بعد گذشت اینهمه وقت، بعد بالا و پایین شدن با آنهمه فراز و نشیب، بعد زخم خوردنها و دوباره و هزار باره سر پا ایستادن ها، بعد آنهمه شب گریه، بغض، دلتنگی، تصمیم های نا به جا، بعد نوشتن آن همه صفحه هایی که هیچ وقت هیچ کس جز خودم نخواندشان ( و نخواستم که بخواند) بعد آن همه روزهایی که گاه در اوج بودم و صورت رویا را به چشم می دیدم و تعبیرش را با سلول به سلول وجودم حس می کردم ... حالا حس می کنم چیزهایی هست که اگر آنهمه سختی و یا شادی نبود نمی دانستم.

می دانی؟ حس می کنم دارم وَرز می آیم! مثل یک خمیر نانوایی!! دارم تخمیر می شوم تووی خودم. و چیزهای زیادی را بی آنکه دست خودم باشد فرا می گیرم که تو ارزشش را بگو قد یک عمر زندگی...

راستش را بخواهی کَم کَمَک دارم خودم را لمس می کنم! روحم را... دارم می شناسم این وجودی که اینهمه سال به خیالم آشنا بود با من و حالا می بینم چه چیزها که درباره اش نمی دانستم.. از افق دیروز تا افق همین یکی دو کوچهء پشتی! ... « و میان این هر دو افق...من ایستاده ام...»

دارم با خودم دوست می شوم!!

خمیر نانوایی بودن آنقدرها هم که فکر می کنی بد نیست! گاهی لذت دارد زیر انگشت های گره شدهء زندگی مشت و مال شوی تا یاد بگیری چگونه بودن را... حتی در بی ستاره ترین آسمان شب...

 راست می گویم..باور کن...

-------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:  کاش می دونستم چرا دستم به نوشتن نمیره..

کاش می دونستم چرا اینقدر عصبانیم الان! عصبانیم... عصباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانیم ...!!!