دوشنبه 19 دی 1384

 

 

بعضی وقتها اینجوری است. پُری از حرف. خالی از کلمه اما !

....

 

آسمان تمام دیشب را باریده بود. اصلا انگار بنا بود که ببارد. آن هم اینچنین . صبح که روشن شد ، هوا هنوز تاریک بود... پرده را کنار زد و خیره ماند به تودهء خاکستری رنگ ابرهای بالا سر. و زیر لب چیزی گفت به آرامی...

 و آن احساس قدیمی دوباره زنده شد. با دیدن آسمانی که دلش پر است . و زمین ٍ خیس. و درختانی که برگهاشان حالا هر رنگی که باشد، سبز یا نارنجی، شفاف تر و تمیزتر از همیشه هستند. و اصلا این احساس همیشه اش بود. برای بعضی گفته بود. که یا نمی فهمیدند! و یا ادای این را در می آوردند که حالیشان می شود! اما با شانه بالا انداختنی و یا نگاهی از سر بی تفاوتی فهمیده بودی که نمی فهمند!  و تو می مانی و آن حس غریب. که سالهاست در تو زنده است و نمی میرد. و هر بار که هوا اینجوری است دوباره در تو جان می گیرد و ریشه می دواند تا دورترین نقاط فکر. چیزی دلت را چنگ می زند. نه آنگونه که خیال کنی « دارند توی دلت لباس می شورند!...»  نه، چیزی فراتر از اینها. نوعی دلتنگی شاید که همیشه بوده. و یا بی قراری حتی. و حالا خوب می دانی هیچ کس هم نیست که بشود گناه این حست را بیندازی گردن او و نبودنهایش!!...

 

...راستش را هم بخواهی، خواسته بود که بماند. و اصلا دروغ چرا ؟ حتی آن دم آخر هم با وجود تمام خون جگر خوردنها، دنبال بهانه می گشت برای نرفتن. خوب می دانست که با تمام بد و خوبها کنار آمده. و بهتر می دانست  چیزی خیلی بیشتر از حد تصور، برایش از جان و دل مایه گذاشته. و این نه به معنای بها دادن ٍ مادی است. گر چه آنهم اگر در توانش بود دریغ نمی داشت. اما حالا دیگر جایی برای ماندن نبود. حتی اگر او می خواست یا به التماس می افتاد... نیفتاد!...تنها گفت « بمون باهام، نرو...» و تکیه داد به میز پشت سرش. و زل زد توی چشمهاش.

دختر مردد ایستاده بود جلوی در و توی دلش مدام فحش می داد به خودش به خاطر اینهمه تردید، اینهمه دوست داشتن ٍ او، اینهمه....

و خوب می دانست که او هم درمانده است. آنقدر درمانده و بی دفاع که تلاشی نمی تواند بکند برای نگه داشتن دختر. حالا دختر همه چیز را می دانست. جزء به جزء...

آمد جلو و گَرم در آغوشش کشید. تنگ ٍ تنگ... شاید اینطوری می خواست مانع رفتنش شود. و آهسته زمزمه کرد.. « خیلی دوست داشتنی هستی لعنتی !... خیلی...»

زد زیر گریه. درست مثل احمقها. حساب همه چیزش را کرده بود به غیر از این. قبل آمدن بارها برای خودش مرور کرده بود. می روم. کتابها را پس می دهم. احساساتی نمی شوم! خیلی معمولی رفتار می کنم. سلام و احوال پرسی ساده ای .  و به خاطر نمی آورم آمده ام تا دیگر نباشم. برای همیشه.. و بغض نمی کنم.. و زل نمی زنم توی چشمهاش و ... و هیچ نمی گویم تا بفهمد. و یا مانع رفتنم شود. یا...

زد زیر گریه اما! همان موقعی که نباید.  یک گریهء درست و حسابی. توی آغوشش می لرزید. بی هیچ کلمه ای . لال شده بود انگار. 

خودش را از آغوشش بیرون کشید و زد بیرون! ... دوید دنبالش توی پله ها. مثل پسر بچه های شیطون.و رفتنش را خیره ماند. با چشمانی گشاد شده ار بُهت و نا باوری. و نگاهی پر از درد...و این آخرین تصویری است که از او در ذهنش مانده. همان چشمهای گشاد شده و سنگینی نگاهی که یک لحظه باعث شد توی پله ها بایستد و به او این فرصت را بدهد که بفهمد هنوز هم بعد آن همه چیزهایی که گذشته.. زانوهایش می لرزد از تصور رفتن!...

...

 پرده را کنار زد و خیره ماند به تودهء خاکستری رنگ ابرهای بالا سر. آسمان تمام دیشب را باریده بود. اصلا انگار بنا بود که ببارد.  آن هم اینچنین...

و زمزمه کرد زیر لب... « همیشه از آن غمناک بودم که در جادهء مرطوب گُم شوم... »  یا چیزی شبیه به این شاید....

چه فرق می کند؟ حالا دیگر خیلی وقت است که خوب دستگیرت شده بعضی وقتها ... اینجوری است.

تو پُر از حرفی ... خالی از کلمه اما !...

خالی تر از همیشه...

..