جمعه 19 اسفند 1384

 

می خوای بدونی؟ باشه..برات می گم. فقط انتظار نداشته باش خیلی ردیف و مرتب منظم برات جمله بندی کنم. چون دارم آن لاین می نویسم. این اکانته هم هوشمنده! پس فردا پولش مستقیم میاد رو قبض!! اونوقت دیگه نمی تونی منکر بشی که این شونصد هزار تومنی که واسه تلفن اومده فقط کار تو نیست! چون هست!!...

خب..داشتم چی می گفتم؟..آها... می خواستی بدونی چمه.. برات می گم... دستام یخ کرده. تنم گر گرفته! وسط کله ام درست رو مغز سرمم داره می سوزه!..می سوزه ها... کلافه ام کرده..

اتاقم گرمه. اون گردالی ای که باهاش شوفاژو باز می کنن و می بندن خرابه. یعنی مال اتاق من. واسه همینم محکومم به تحمل این گرمای کوفتی. پنجره رو باز گذاشتم. یه نره غول وایساده تو کوچه و داره بلند بلند زیر پنجرهء اتاق من با موبایلش حرف می زنه. حرف که چه عرض کنم. زر و پر!!... دلم می خواد یه چیزی از همین جا محکم بکوبونم توو مخش..آخ خ خ اگه می شد...!...

اتاقم که گرمه خود به خود پر پشه میشه! فکرشو بکن.. مث فانتوم میان از بغل گوشت رد می شن و همچین میگن وزززززززز که انگار دارن بهت فحش خواهر مادر میدن!...هیچ کاریشونم نمی تونی بکنی لامصبا رو..

ساعت 11 شبه... فردا ساعت 5/7 صبح کلاس دارم. 6 باید پاشم. کلی هم کار نکرده هست..تازه می خواستم یه دوشم بگیرم..نصفه شبی..اه... صدای شروشر آب صدای بقیه رو در میاره. گندش بزنن. گندَم بزنن.

امروز با اون پسرهء خنگ ِ گاگول ماگولی کلاس داشتم. شهاب رو می گم. آی ی ی حرصم میده. از این جلسه تا اون جلسه کل چیزایی که براش گفتی رو یادش رفته! اینجوریه که هر بار از در خونشون میام بیرون احساس می کنم گِل لگد کردم جای درس دادن! بدبختی هم همین جاس دیگه. به جای اینکه اونو مقصر بدونم خیال می کنم من از پس درس دادن بهش بر نمیام که اون شوت می زنه! اینه که احساس پوچی برم میداره. بعد راه برگشتو تا خونه پیاده میام و تمام طول راه به این فکر می کنم که کدوم کاری هست که تو زندگیم با لذت انجام داده باشم؟ یعنی از انجام دادنش احساس رضایت صد درصد بکنم؟؟...یهو دنیا انگار گروپی هوار میشه رو سرم. چون هر چی حساب می کنم می بینم همیشه یه چیزی بوده که با خودم سرش در گیر بشم. یه چیزی که توو درست و غلطش موندم. یه چیزی که...

دیگه...می خوای بازم بشنوی یا برات بسه؟

 چی؟؟ بس نیس؟؟!..

پس گوش کن..

اون دختره ندا...یواش یواش دارم روانیم می کنه. هیچ وقت توو زندگیم اهل گوشه کنایه زدن به کسی نبودم. همیشهء خدا حواسم بوده یه حرفی نزنم که کسیو برنجونم. اما این دختره...با اون زبون و نیش کنایه زدناش یه کاری کرده که بشم شکل همهء آدمایی که از این مدلشون متنفرم!. مدام منتظرم یه چیزی بگه یه چیزی حوالش کنم!!... بعد بدیش می دونی چیه؟ که از این بده بستونای این مدلی حالت تهوع می گیرم. از اینکه کسی با رفتارش وادارم کنه به اینطوری جواب دادن... اینه که بعد هر تیکهء این مدلی که پیش میاد با خودم درگیری روحی فکری روانی پیدا می کنم!...

...

بازم می خوای بشنوی؟؟... نه ... تو هم بخوای من دیگه نمی گم. می دونی؟ قاتی قاتیم!..نگو که برات عجیبه. می دونم تو هم خیلی وقتا اینجوری می شی. منتها مدلامون با هم یه کَمکَی فرق فوکوله!...

خلاصه که اینجوریا..

آها...تا یادم نرفته اینم بگم. کتفمم داره تیر می کشه...

اون مرتیکه ای که تو کوچه بود گم و گور شده ظاهرا...

اما گرمای اتاق و سردی دستای من و بدن گر گرفته و سوزش مغزم هنوز هست!...با چیزای دیگه البته...بگم برات ؟!!...