دوشنبه 29 اسفند 1384

 

هفت ساعت...تنها هفت ساعت مونده از سالی که گذشت... از سالی که پُر ِ اتفاق بود...پُر ِحادثه...سالی که مرور کردن و به خاطر اوردن چیزهایی که دَرِش گذشت در توانم نیست... سالی که باید اون تصمیم لعنتی رو می گرفتم. اون تصمیم لعنتی...و جمله ای که مدام توی ذهنم تکرار می شد...« انسانهای شجاع کسانی هستند که می ترسند! اما در نهایت تصمیم می گیرند...»

باور می کنی؟ تنها هفت ساعت مونده برای بستن دفتر خاطرات تموم شب گریه ها.. تموم دلتنگیها... تموم اون روزهای دلواپسی... اون همه تردید و دو دلی... اون همه راز و نیاز به درگاه خدا... اون همه بی سر و صدا اومدنها و رفتنها و هیچ چیز رو به روی خود نیوردن ها...

خسته ام...

به اندازهء یک سااال خسته ام. به اندازهء یک سااااااااال...

می فهمی؟

...

دیشب ... دیشب برام یه ضربه بود. ضربه ای که شب سال نو کمرمو خم کرد. هیچ کسو نداشتم براش حرف بزنم.. هیچ کس... می فهمی؟

تنها بغض فرو دادم و هر جوری بود خودمو جمع و جور کردم ... گوشهء پنجره رو باز گذاشتم تا یه هوایی بره تو ریه هام. تا نفس بکشم. یه صفحهء سفید گذاشتم جلو روم و شروع کردم به نوشتن. برای یه دوست. دوستی که حس کردم می شه براش حرف زد. جمله هام اونقدر آشفته و مبهم بود که خودمم ازش چیزی نمی فهمیدم. اما باید می گفتم.. حداقل برای یکی.. و اون یه نفر ... خیلی دوست داشتنیه. خیلی بزرگ... و من جرئت نمی کنم اینو به خودش بگم! نمی دونم چرا... مدتهاست فاصله گرفتم از خیلی چیزها... مدتهاست....

یه متن برای اینجا آماده کرده بودم. حالا دیگه دلیلی برای گذاشتنش نمی بینم. نمی دونم چرا... غم..بد جوری لونه کرده زیر پوستم. توی قلبم. زیر لایه لایه های روح و فکر و احساسم.

نمی خواستم اینجوری باشه.

دوست داشتم سال جدید رو با یه نیروی مضاعف شروع کنم. نشد. تنها هفت ساعت مونده تا تجدید قوای دردی یک ساله که به یکباره تازه شد...

هوا ابره. هوای دل من هم. و با این حال همیشه دوست داشتم این هوا رو. کاش بباره. سبک تر می شم. سبک میشه این بار غمی که رو شونه هام سنگینی می کنه... رو دلم... « اگه نیستم واسه اینه که دیدم بودنم بیشتر سنگینیه رو شونه هات... و تو هرگز اینو نخواهی فهمید!...»

...

جانا سخن از زبان ما می گویی؟؟!!...

...

و امسال هم گذشت. با همهء دردی که داشت. و بزرگ شدم. بیشتر و بیشتر از همیشه.

برام دعا کن...

به دعات احتیاج دارم.

ببخش اگه تلخم.

ببخش...

بهارت مبارک نازنین...

بهارت مبارک...

و اینگونه به پایان برد...

بی آنکه بداند ... یا بخواهد بداند ...

 که برای من نیز هشتاد و چهار گذشت...

اما بی قلم... بی نوشتن...بی دل وارگی....

« بدرود...»

--------------------------------------------------------------

پی نوشت:

ساعت ۹ صبح اول فروردین هشتادو پنجه...

برای خودم هم جالبه...

تا خود لحظهء تحویل سال بغض جوری داشت خفه ام می کرد که نفس کشیدنو برام سخت کرده بود..آخرش هم طبق معمول٬ سال با اشکهای ولو شدهء من رو صورتم تحویل شد! و من که سعی داشتم با گوشهء آستینم تند و تند از رو صورتم پاک کنم اشکا رو تا کسی نبینه که من دیوونه باز دم سال تحویل...!اماباز هم طبق معمول٬ همه دیدن و ...

بگذریم..

اینو می خوام بگم..

بعد تحویل سال یهو به قدری آروم شدم و حالم خوب شد که برای خودمم باور کردنی نیست..نه اینکه خیال کنی اتفاق خاصی افتاد ها..و یا اینکه تموم غمها یهو از دلم پاک شد...نه.. اما آرامشی تموم وجودمو در بر گرفت که برای خودم هم جالب بود.. لحظهء دوست داشتنی و غریبیه تحویل سال...مثل لحظهء به دنیا اومدن..مثل لحظهء...

سال نوی همه مبارک...