سه‌شنبه 15 فروردین 1385

 

_ زنده ای ؟

این رو درست با صدای کسی گفتی که شش ماه و چهارده روزه از یه نفر بی خبره...

همهءوجودم میشه گوش! صدات انگار از یه جای خیلی دور میاد. نه ته چاه. یه جایی که حالا مدتهاست توو گذر ساعتها و روزها و ماهها غبار گرفته و میون هاله ای از مه گم شده... از میون مه..دوباره صدا می زنی..

_ زنده ای ؟؟

بدنم یخ می کنه. خودمو می پیچم لای پتو. به وضوح می لرزم. چیزی شبیه تشنج شاید. تا حالا این حالت بهم دست نداده. تو نیستی و نمی بینی. مثل تموم این شش ماه و چهارده روز. به روی خودم نمیارم حالی که دارم رو. جواب میدم.. واسه چی زنگ زدی؟

حس می کنم صدام عصبیه. نمی خوام باشه. امادست خودم نیست. تموم تنم داره می لرزه. صدای تو از بین لایه های مه به گوش می خوره. باور نمی کنم.. صدای توئه یعنی؟؟؟... می شنوم و نمی شنوم. گوش میدم و نمیدم...گنگم. گیج و منگ. نمی دونم کار درست چیه؟ نمی دونم باید جواب گوشیو می دادم یا نه. نمی دونم باید بعد تموم این مدت اجازه می دادم صدات مثل یه مه شکن بیاد و یه روزنه باز کنه و خودشو برسونه تا لایه های فکر و روح و احساسم یا نه. لحنت هنوز همون لحن شوخ و بی پرواست.._ خیلی پُررو ام..نه ؟؟...

چقدر حرف دارم برای گفتن..چقدر بغض فرو خورده. چقدر دادِ نزده...گریهء سر نداده...چقدر تلخم...تلخ و سرد..

سرما می پیچه میون تنم. پتو کفاف نمیده. مچاله می شم توی خودم. چیزهایی میگی. نمی فهمم. نور مه شکن از میون اون همه گرد وغبار و تیرگی به یکباره طوری چشمهام رومی زنه که نه توان دیدن دارم..نه شنیدن..و نه گفتن..انگار تموم حواس بدنم با هم از کار افتادن..صدای قلبم رو هم نمی شنوم. تنها می لرزم میون پتو. و فکر می کنم که چی برای گفتن دارم. خودمو می کشم تا چند کلمه سر هم کنم و به زبون بیارم. چند کلمه؟؟..نه... کافی نیست. چند کلمه حرف برای شش ماه و چهارده روز نگفتن و به روی خود نیوردن...برای...و با اینهمه تموم تلاش خودمو می کنم« .الان حالم بده. بعدا با هم حرف می زنیم!..» و گوشیو می کوبونم رو دستگاه..

نشسته ام رو زمین. کنار تخت. و پتو رو مثل یه لباس پیچیدم دور تنم. از زیر پنجره سوز می زنه. اتاق من اما هنوز گرمه! گرم و پر از پشه!!...

گوشیو بر میدارم و اینبار شماره ات رو خودم می گیرم. حالا که بهت جواب دادم نمی تونم اینطور نصفه و نیمه رهاش کنم. نمی تونم اینطور خودم رو نگه دارم میون زمین و هوا. توی لایه های مه. و زانوهام رو که داره می لرزه جمع کنم توو شکمم و و خیره بشم به گذر خاطره هایی که برام دست تکون میدن و از روزنه ای که تو با صدات بازش کردی از جلوی چشمام صف می کشن و با زهر خندی رد می شن و میرن...نه... نمی تونم...گوشیو بر میداری..صدات رو مثل همون وقتها موقع بله گفتن می کشی..و می گی..._ بله؟؟...بله؟؟؟ ازت می پرسم:  فقط می خوام بدونم برای چی زنگ زدی بعد اینهمه مدت؟؟؟؟جواب میدی برای اینکه بهت سلام کنم..!

سلام کنی؟ همین...فقط همین؟؟؟ بعد تموم این همه ماه بر گشتی که فقط بهم یه سلام بدی و یه جواب سلام بشنوی؟... و اینجاست که یهو یخای وجودم باز میشه. گُر می گیرم. صدام می لرزه. نمی فهمم چی میگم. فقط صدای داد زدن خودمو می شنوم که با گریه و هق هق قاتی میشه و چیزهایی نامفهوم رو به زبون میاره...تو سکوت کردی..آرومی..گوش میدی و میون داد زدنای من گاهی زمزمه می کنی _ آروم...آروووم باش..می خوای برای من بگی..نه برای همهء آدمای اونجا...آرووووم..

نمی دونی که توو خونه تنهام..یعنی حداقل توو همون چند دقیقه ای که به داد زدن گذشت..ایستادم گوشهء اتاق و به تصویر مچاله شدهء خودم توو پتو نگاه می کنم که صداش بیشتر از اونکه شبیه داد زدن باشه شبیه ناله است!... دلم برای خودم می سوزه...تمومش می کنم. بدم میاد. تا حالا صدام رو برای کسی اینطوری بلند نکردم. فرقی نمی کنه. می خواد تو باشی یا هر کس دیگه ای.. پس تمومش می کنم. و آروم می شم. مث هوای صاف و آروم بعد از یه رگبار تند بهاری.. و بعد حرفهای عادی می زنیم! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ... با هم حرفهای عادی می زنیم. درست مثل دو نفر که تا همین دیروز پریروز با هم بودن و حالا فقط دو روزه که از حال هم بی خبرن!!...

_ درس می خونی؟« آره» _ تموم نشده هنوز؟ « نه!» _ چرا تمومش نمی کنی پس؟؟چند ساله داری می خونی؟ بسه دیگه...« هنوز چهار سال نشده!» _ آها، راس میگی..به نظرم خیلی بیشتر از اینا اومد...اتاقت هنوز پشه داره؟؟ « داره شروع میشه! »..._ هنوز گرمه ؟ «....».... _ خب، دیگه بگو ..چی کارا می کنی؟مریم اینا بچه دار نشدن؟ « نه!» _ اون یکی اسمش چی بود..« زهرا...» _ آهاان ...زهرا... اونا بچه دار نشدن ؟ « نه! اونا هنوز یه سال هم نیست که ازدواج کردن..» _ خب باشه.. مگه دوره بارداری گوسفندا همش چند ماه طول می کشه؟؟!!! هنوزم شوخی کردنات برام شیرینه..یه لبخند تلخ می شینه رو لبم.تو نیستی. نمی بینیش. تلخیشو حس نمی کنی. حس می کنم همه چی از دست رفته..شوخی هات شیرین می شینه به دلم و تلخ نقش می بنده رو لبهام..زخم می زنه به دلم... و تو ادامه میدی .. _ خب تو بگو..چه خبرا؟ چی کارا می کنی؟ « خوبم..» _ خوبی؟... دلم از لحنت موقع پرسیدن این  کلمه می لرزه..بلافاصله جواب میدم آره خوبم. نمی خوام تو فاصلهء سکوت بین همین سوال و جواب روح و احساسم رو عریان ببینی ... و حرف می زنیم. از کار...آب و هوا!...فیلم...کتاب... از تموم چیزهای بی مزه ای که میشه بعد از شش ماه و چهارده روز نبودن و بی خبری حرف زد.

ازت می پرسم چی شده که دوباره بهم زنگ زدی؟ تموم تلاشت رو می کنی تا متقاعد بشم تموم این مدت می خواستی اینکارو بکنی و نکردی! به خاطر من...واسه اینکه برم پی زندگیم! که راحت و بی دردسر زندگی کنم..!!! میگی حتی چند بار می خواستی از تلفن عمومی بهم زنگ بزنی که شماره اش رو نداشته باشم و بهت جواب بدم...و من فقط خودم می دونم که توو تموم این ماهها چند هزار بار منتظر بودم تا تو یه بار ...فقط یه بار اینکارو بکنی! بهت نگفتم ولی. به نظرم تموم این سراغ نگرفتن ها و نبودن هات از غرور و خودخواهیت بود. می ترسیدی زنگ بزنی و جوابی نگیری. می ترسیدی غرورتو بشکنی. ولی اینا تنها یه بخش قضیه است. اونطرفش بودنِ آدماییه که تو همیشه پس دستت داشتی و هنوزم می دونم که داریشون.

 « تو هیچ وقت تنها نمی مونی..» _ آره..هیچ وقت تنها نمی مونم و با اینحال همیشه تنهام. من هیچ احساسی رو وجود خودم حس نمی کنم. « دلیلش اینه که هیچ وقت نخواستی احساستو واسه یه نفر خرج کنی..اینه که از دستش دادی.» _ اول از دستش دادم بعد برای همه خرجش کردم... تو هم که بودی باز من تنها بودم!!.. این حرفت از هزار تا فحشم برام بدتر بود.. حتی حالا بعد تموم این مدت هم سعی نمی کردی برای ظاهر هم که هست چیزی بگی که خوشایند من باشه.. که منو خر کنی! هنوز میون کلماتت بهم زخم می زدی.. « پس چرا دوباره ازم سراغ گرفتی؟ که اینا رو بهم بگی؟» _ تقصیر خودته که همه جا از خودت یه یادگاری گذاشتی..« بریزشون دور» _ ریختم! خیلی هاشون رو!

 چه جوری می تونستی انقدر راحت از دور ریختنشون حرف بزنی؟ با خودم فکر می کنم هیچ وقت احساسیو که من به رابطمون داشتم رو نداشتی.. داره بهم اثبات میشه که برات همه چی یه بازیه. منم یه بخشی از اون بازی بودم. یه بازیچهء خوب و مطیع..کسی که هیچ جوره دوز و کلک میون بازی به خرجش نمیره. اینو به خودتم گفتم..گفتم که من احساسمو همه جا..برای همه خرج نمی کنم. نگفتم؟ _ چرا... گفتی...

از کتابی که بهت داده بودم حرف می زنی..از آلکوس که برای من شبیه تو بود. یعنی خود تو اصلا. میگی که اگه گوشه نویسی های من نبود می دادی بقیه هم بخوننش!... نمی فهمی که این حرفت ناراحتم می کنه. و اگه حتی اینو برای با ارزش جلوه دادنش هم گفته باشی مستقیما این حسو بهم القا می کنه که اونقدر برات بی ارزشه که حاضری بدیش دست هر کسی..تا بخوندش... بازم به روی خودم نمیارم..

نمیای این طرفا؟ « مسیرم نمی خوره اونطرف» _ خب بخورونش!!!  و دوباره اون لبخند لعنتی میاد و می شینه رو لبهام. پاکش می کنم سریع. مث رژ لب غلیظی که انگار داره رو لبام سنگینی  می کنه و من نمی تونم وزنشو رو لبام تحمل کنم...

کلمات میان میونمون قطار میشن و باز هم می برنمون به مرور روزمرگی ها...از کارِت می گی. از همکارهای جدید. از اون اتاق آخری که یه مدت توش تخت گذاشته بودی و حالا باز اتاق کاره..از...اون مدتی که مریض بودی و نمی دونستی چه جوری لا به لای خط به خط نوشته هات دنبال یه نشونی از بهتر شدنت می گشتم....

...

گفتی...گفتم..گفتیم...

...

و انتخاب رو گذاشتی با من! که دیگه زنگ نمی زنی. و اگه من بخوام خودم بهت زنگ می زنم. و این یعنی ...

...

جوابی ندادم. گفتم که مواظب خودت باشی. و بعدِ خداحافظی با مکثی که انعکاس تردید و دو دلی ام بود گوشیو قطع کردم. قطع کردم و بهت نگفتم که امسال...اون آویز کوچولو رو که دو تا کفش چینی و لعاب کاری شده روش آویزن بود...(همونی که سال 82 برام گرفته بودی تا بهم عیدی بدی و بعد نشد که بدی...)  رو برای خودم خریدم و از طرف تو به خودم عیدی دادم!!... گوشیو قطع کردم و با چشمایی پر از بهت و درد زل زدم به آویز بالای آینهء اتاقم..به همون دو تا کفش چینی لعاب کاری شده...

...

آینه من رو به تصویر کشیده بود ...

من... و شش ماه و چهارده روز... نبودن تو رو...