دوشنبه 4 اردیبهشت 1385

 

دلم گرفته.. دلم خیلی گرفته...حس می کنم باید ازت عذر خواهی کنم... حتی اگه مقصر تو باشی.. حتی اگه باعث و بانی تموم این اتفاقا رفتارای اشتباه تو بوده باشه.. حتی اگه من توی تموم این مدت عذاب کشیده باشم و به روی خودم نیورده باشم...اما.. با همهء اینا..حسی هست که اذیتم می کنه.. که بغض میاره تو گلوم..که... باهات بد حرف زدم اون روز پای تلفن.. توی تموم اون سه سال یکبار هم نشده بود که اینطوری باهات حرف بزنم. اما اون روز... داره دیوونه ام می کنه دیگه... کاش اینجا رو می خوندی. کاش می دونستی چه حالیم. عذر می خوام ازت... خدا کنه دلتو نشکونده باشم. خدا کنه... همینو بدونم برام بسه. به خدا بسه. کاش بدونی اون حرفا همش از رو عصبانیت بود. نه ته دلم... اه...لعنت به من... کاش می دونستی چه حالیَِم... یعنی ممکنه باور کرده باشی اون همه بی تفاوتی و سردیم رو ؟؟!... بهت گفتم خودخواهی که زنگ زدی..!...(حالا دیگه حتی نمی دونم کدوم خطت کالر آی دی نداره که زنگ بزنم و صدای الو گفتنت رو بشنوم!) بهت گفتم برام مهم نیستی. گفتم... ببخش منو...خدا کنه ازم نرنجیده باشی... ببخش منو...ببخش...

به خدا حالم خوب نیست...آلکوس...

----------------------------------------

پی نوشت: یه جورایی نوشته هام حال به هم زن شده! می دونم...

عذر می خوام از همه... باید بگذره تا آروم بشم...باید بگذره...