شنبه 17 تیر 1385

 

 

امتحانا تموم شد.

همین امروز.

پنجرهء بالای سرم بازه و از بیرون صدای اذان میاد. نشستم اینجا. کنار پنجره. پشت میز. و یه دستی دارم تایپ می کنم. چشمهام بی دلیل از صبح سنگینه. یه جور حالت خواب آلودگی که با خواب بعد از ظهر هم رفع نشده انگار. خسته ام. دلیلش امتحاناس یا هر چیز دیگه...نمی دونم.. اما هر چی که هست بی حوصله ام می کنه.

دلم گرفته.

نمی دونم به خاطر صدای دعای فرج بعد از اذانه که داره از مسجد دو تا کوچه بالاتر میاد یا به خاطر...

کوانتومم خدا رو شکر پاس شد راستی. برام عجیبه اما اون اندازه ای که انتظار داشتم پاس شدنش خوشحالم نکرد! البته اینو می دونم که اگه پاس نمی شد خیلی بیشتر از حد انتظارم می خورد توو ذوقم!

دارم فکر می کنم.

که قراره چی بشه؟ چی چی بشه؟ نمی دونم! گیج می زنم یه جورایی. احساس تنهایی هم هست. تنهایی ای که این روزها بیشتر داره فشار میاره. و هر چقدر سعی می کنم خودم رو بی تفاوت تر نشون بدم بیشتر نمود پیدا می کنه.

امروز از در دانشگاه که میومدم بیرون بی دلیل با نگاهم دنبال کسی می گشتم. یکی که اون بیرون منتظر باشه! مسخره است. ولی کسی نبود. هجوم وهیاهوی بچه ها و انبوه جزوه و کاغذ بود که جلوی چشمهام موج می زد و همهمه ای که به زحمت می شد راهی از اون میون برای خروج پیدا کرد. نصفه شکلاتی که از صبح مونده بود تو کیفم رو دراوردم و گاز زدم. نمی چسبید توی گرما. احساس خفگی بهم داد.

سایهء توی پیاده رو رو گرفتم و اومدم سمت پایین. فکر و خیال های مختلف توی مغزم وول می زد. فکر و خیال هایی که توی داغی هوا ذوب می شد و همراه با دونه های عرق می نشست روی تنم. کلافه قدم بر می داشتم...

یه لحظه با خودم فکر کردم. که دلم تنگه. برای خیلی چیزها.مثلا تردید. دودلی. اضطراب. یا انتظار حتی. و بعد یادم افتاد ماه هاست که هیچ کدوم این حسها رو تجربه نکردم. ماهها...داره یک سال میشه... دلم شده مرداب آب راکدی  که  ماههاست تیر نگاه هیچ غریبه و آشنایی باعث لرزشش نشده. یا آشفتگی اش حتی... با نوک پا به تکه سنگ کوچک جلوی پام توی پیاده رو ضربه می زنم. حتی سنگریزه ای کوچکتر از این هم نیست که دلم رو بلرزونه. و دلم برای اون دل همیشه پر از اضراب و نگرانیم تنگ میشه. خیلی... باور نمی کنی...

... قدم می زنم. توی راستهء پیاده روی مقابلم. و با خودم فکر می کنم کاش هوا ابر بود. داغی این هوا برای من ...یعنی تداعی خروارها حس و خاطره که زلال نگاه هیچ عابری حتی غبار رو از روشون نگرفته. قدم می زنم. و فکر می کنم. به خودم... به این روزها..

به آب برکه ای راکد.. و خاموش...

 

---------------

 

پی نوشت: صد سال تنهایی تموم شد..

دلم کتاب می خواد.یه چیز خوب.

 سراغ داری؟؟...