دوشنبه 9 مرداد 1385

 

مرد روبروی زن نشسته بود. زن فنجان نسکافه اش را هم می زد. مرد صحبت می کرد.. از کارش. از تمام آنچه امروز بیرون خانه برایش رخ داده. و زن با حرکت صورت و نوع نگاه و چشمهایش وانمود می کرد که با علاقه و اشتیاق گوش می دهد. و گاه میان حرفها چیزی می پرسید و یا آخرین جملهء مرد را تکرار می کرد به نشانهء تائید. و مرد لذت می برد از این همه توجه و اشتیاق او. زن فنجانش را بلند می کند. جرعه ای فرو می دهد. و از طعم تلخی که به دهانش می نشیند کیف می کند!.. باقی فنجان را سر می کشد و بلند می شود از جایش. مرد لحظه ای با تعجب نگاهش می کند. و زن در حالیکه راهش را به سمت آشپزحانه کج می کند دنبالهء حرف مرد را می گیرد و او را تشویق به ادامهء گفتن می کند. مرد انگار خیالش راحت شده باشد بلند می شود و دنبال او به سمت آشپزخانه می رود و شروع می کند به دوباره گفتن. زن معذب می شود. مرد به سمت زن می رود. زن رو به یخچال و پشت به مرد می پرسد «خیلی  گرسنه ای؟ دیر رسیدم خونه. نشد شام درست کنم...» مرد از پشت دستهایش را حلقه می کند دور کمر زن. « فدای سرت..یه چیزی می خوریم حاضری»  زن خم می شود توی یخچال. سبد کاهو و خیار و گوجه را بر میدارد.« سالاد درست کنم؟ »... « آره عزیزم. خیلی هم خوبه. » صورتش رو فرو می کند میان موهای زن و آنها را  می بوسد. زن بر می گردد و لبخند می زند. مرد سبد کاهو را از دست زن می گیرد. « من درست می کنم.» زن به مرد فکر می کند. یک لحظه تصویر او جلوی نگاهش نقش می بندد. و دلش تنگ می شود.مرد بر می گردد به زن نگاه می کند. زن دلش نمی لرزد. مرد دلش را می لرزاند. باهر نگاه و یا کلمه ای. اصلا حضورش برای او یکپارچه ترس بود و اضطراب. ترسی شیرین. و اضطرابی که قلبش را می فشرد. و مرد آرامَش می کرد. با تنها لمس سر انگشتان او. و یا بوسه ای پنهانی. دور از چشم بقیه. زن دلش تنگ بود. چیزی گلویش را می فشرد. و توی دلش با خود زمزمه می کرد « یعنی حالا چه شکلی شده بعد این سالها؟ اون دو سه تار موی سفید...الان حتما خیلی بیشتر شده.. چه شکلی شده یعنی؟...چه شکلی...» صدای مرد رشتهء افکارش را می برد.« اون خیار و گوجه رو هم بهم میدی؟» چند تا خیار و گوجه را زیر آب می گیرد و به سمت مرد می رود. « دستت درد نکنه...» زن با خودش فکر می کند مرد اگر بود حتما به جای این جمله می گفت « دستت طلا!».. از توی کابینت یه کاسه در میاره و شروع می کنه به سس درست کردن. مرد چیزهایی می گه. زن گوش میده و نمیده. زن به مرد فکر می کنه. که اگر او بود با همهء وجود کلمه به کلمهء حرفهاش رو می بلعید! مرد می پرسه « می خوای تا تو ظرفا رو بذاری رو میز من یه خرده سوسیس و سیب زمینی هم سرخ کنم؟ » زن جواب می ده « خیلی گشنته ها »... و به یاد میاره. مرد همیشه آشفته غذا می خورد. بین غذا مدام یا جواب تلفن می داد و یا حرف میزد. یک جور بی قراری و اضطراب برای کارها. بی قرار فکرهای تازه ای که به ذهنش میومد رو برای سایرین تعریف می کرد و بقیه به جای دل دادن به حرفهاش با اشتها و خونسردی غذاشون رو می خوردن. مرد درونش حرص می خورد. غذا رو نیمه می گذاشت. سیگاری آتش می زد و خیره می شد به نقطه ای نا معلوم. از اون میون تنها دختر بود که درد رو تو نگاهش می خوند. مرد این رو می دونست . خودش رو می زد به بی خیالی .که مثلا چیزیم نیست. دختر دلش  از جا کنده می شد. و مرد که اینو می دید بیشتر و بیشتر خودش رو بی خیال نشون می داد. دختر توی دلش انتظار می کشید لحظه ای باهاش تنها بشه. فقط خودش می دونست که چقدر از نبودن بقیه و تنها موندن با اون سرشار میشه. مرد گاه توی تنهایی هاشون هم بی حوصله و سرد بود. دختر در آتش در آغوش کشیدنش می سوخت. مرد گرمای آغوش دختر رو میفهمید. دیوانگی و شور و حرصش را در دوست داشتن او... مرد هنوز حرف می زد. زن دلش داشت می ترکید. مرد کاسهء سالاد رو می گیره سمت زن. « خوب روشو درست کردم؟...» زن جواب میدهد « عالیه» مرد کاسه رو می گذاره وسط میز و بر می گیده طرف زن. « تو امشب یه چیزیت هست انگاری» زن با خودش فکر می کنه اگر او بود با اون لحن خاصش که دلو از جا می کند به جای این جمله تنها می گفت « خوبی؟...» ...زن سرشو میاره بالا و میگه «آره..یه کم خسته ام. خسته شدم تو گرما و ترافیک..» مرد گونه زن را میبوسد و می گوید « آره.. بر پدر این ترافیک...!» زن فکر می کند اگر او بود حتما می گفت « الان خستگیو از تنت در میارم...» و شروع می کرد به تند و تند بوسیدن دختر.. زن بغضش رو فرو می خورَد. مرد یک صندلی برای زن عقب می کشد و می گوید « بشین عزیزم.. بقیه اش رو خودم آماده می کنم.» ... مرد اولین لقمه رو فرو می دهد. زن به او فکر می کند.« اولین لقمه رو اون همیشه برای من می گرفت...» مرد می پرسد « نمی خوری؟ ...» زن با غذا بازی می کند.

...

مرد روبروی تلویزیون نشسته بود. و کنترل به دست هی این کانالو و اون کانال می کرد. زن فنجان نسکافه اش را هم می زد. مرد بی حوصله کنترلو پرت می کند رو کاناپه و به سمت زن می رود. صورتش رو می برد نزدیک صورت زن. و آرام زمزمه می کند « خسته ام..بریم بخوابیم ؟..» و با انگشت صورت زن را نوازش می کند... زن به مرد فکر می کند...« مرد سرش را می گذارد روی پاهای دختر و زانوانش را می بوسد.» ...مرد به سمت اتاق خواب می رود. زن فنجانش را بلند می کند. و جرعه ای فرو می دهد. مرد دختر را به سمت خود می کشد و در آغوش می گیرد. دختر قلبش تند و تند می زند. مرد صورت و گردن او را می بوید. « معرکه ای تو...» دختر لبخند می زند. مرد میان بو سه هایش تند و تند تکرار می کند « دوستت دارم..دوستت دارم لعنتی..دوستت دارم...» دختر غرق در لذتی وصف ناشدنی است. مرد از درون اتاق بلند می گوید « نمیای بخوابی؟...»  زن باقی فنجان را سر می کشد و بلند می شود از جایش. مرد چراغ را خاموش می کند..زن به مرد فکر می کند. « اگر او بود اتاق را نیمه تاریک می گذاشت...» ...

...

مرد به خواب می رود. زن مچاله می شود توی خودش. دختر عاشقانه لبخند می زند به نگاه مرد. مرد لبهایش را می بوسد. و کلماتی را به شوخی به زبان می آورد. عشق و هیجان و تمنای وجود مرد زبان دختر را بند می آورد. مرد دختر را در آغوش می فشارد..  « فدای اینطور نگاه کردنت عزیز...» ....

زن با گوشهء ملافه.. اشکهایش را پاک می کند... مرد آروم زمزمه می کنه « برات یه چیز خنک بیارم؟ مث یه لیوان چایی داغ؟!! » دختر بلند بلند می خندد.

زن تلخی طعم نسکافه را در دهان مزه مزه می کند..