دوشنبه 6 شهریور 1385

 

 

« بیا.. بیا اینجا..کنار من... »

نه..خوبه. همین جا راحتم..

« آخه من راحت نیستم. دوست دارم اینجا باشی. کنار خودم...هر چی نزدیکتر بهتر.. »

دور نیستم که. همین جام. تو همین اتاق. همین ساختمون. همین کوچه. خیابون . محل. شهر..از این نزدیکتر؟؟؟

« اینجوری که هی داری دورترش می کنی! باید برعکس می گفتی. از آخر به اول. ..همین شهر...همین محل..همین خیابون..کوچه ..ساختمون..همین اتاق..»

آره..راس می گی.

« میشه نزدیکترم باشه ها.. »

...

« مثلا بیای بشینی رو پاهام. بیای تو آغوشم..»

...

صدای قدمهای مرد دختر رو به خودش میاره..داره به طرف اون میاد. با هر قدمی که بر می داره ضربان قلب دختر هم تندتر میشه. سرش سنگین میشه. بدنش داغ می کنه. گُر می گیره..

« ..حتی از آغوشم نزدیکتر...می تونیم با هم یکی بشیم..هوووم؟؟...»

دختر هنوز روش به پنجره است و پشت و به مرد. مرد دستهاش رو حلقه می کنه دور شونهء دختر.

دختر لیوان چای رو توو دستش فشار میده. مرد دختر رو به سمت خودش برمی گردونه..

« کجایی ی ی ی ی ؟ ...»

هیچ جا..

« به چی فکر می کنی؟»

هیچی..

 « خسته ای..؟ می خوای زودتر بری خونه؟؟..»

نه!

« می خوای اصلا نری خونه؟؟ »

می تونم؟؟!

« من که از خُدامه.. می تونی؟؟..»

نه!

« پس چی؟..»

دختر لیوان چای رو می ذاره رو میز و صورت مرد رو می گیره میون دستهاش. مرد انگشتان کشیدهء دختر رو می بوسه. دختر مرد رو در آغوش می گیره. مرد می شینه روی صندلی و دخترو می شونه رو پاهاش.

 « دلم برات تنگ شده بود..»

دختر می دونه که چیزی این وسط کمه.. مرد دختر رو در آغوشش فشار میده..دختر می دونه که این تمام احساس مرد نیست..مرد از دلتنگی حرف می زنه..دختر رد پای دل مرد رو می گیره و به اسمها و صداها و تصویرهای گنگ و مبهمی از آدمهای مختلف می رسه.. مرد بیتاب و بیتاب تر میشه. دختر خودش رو تنها و تنها تر می بینه. مرد دختر رو غرق بوسه می کنه. آغوش مرد اما مدتهاست که دیگه برای دختر امن نیست. دختر از تصور نشستن این بوسه های داغ رو تن یه نفر دیگه تنش به لرزه می یفته. مرد خلاق تر و پر انرژی تر از همیشه است. دختر با همهء وجود به مرد عشق می ورزه. مرد میون بوسه ها و نوازش هاش از دختر تعریف می کنه. دختر به تلفن ها و قرارهای پنهانی مرد فکر می کنه. مرد احساس خوبی از بودن با دختر داره.. دختر اما توی حضور مرد غرقه. از بودنش سرشاره..لبریزه..مرد به لحظه فکر می کنه و از لحظه لذت می بره.. دختر به یکی دو ساعت بعد فکر می کنه و اون تماسها و آدمها و تصویرهای گنگ..مرد دختر رو دوست داره.. دختر با همهء فکر و خیال و آزردگی هاش دیوونهء مَرده...

...

...

...

صدای تلفن مرد رو به خودش میاره.. مرد میره که به تلفن جواب بده. چند دقیقهء بعد صدای زنگ در. دختر وسایل روی میز رو مرتب می کنه..کاغذهایی که تا خورده و خودکار و مدادهایی که روی زمین ریخته..مقنعهء چروک خورده اش رو توو سرش صاف می کنه و تا میاد از اتاق بره بیرون صدای خوش و بش مرد با کسی که زنگ در رو زده بود می شنوه. دختر میره بیرون و سلام میده. مرد زیر چشمی دخترو نگاه می کنه. دختر به سمت آشپزخونه میره و بعد کمی این پا و اون پا کردن با حالی که تنها خودش ازش با خبره سینی چای به دست بر می گرده.

- خسته نباشید آقای...بفرمایید یه لیوان چایی..

آقای... از دختر تشکر می کنه.

دختر به سمت اتاق بر می گرده و وسایلش رو جمع و جور می کنه. چند دقیقهء بعد در حالیکه کوله پشتی اش رو انداخته رو دوشش به سمت اتاق کناری میره و با چند کلمهء مختصر خداحافظی زیر نگاه جذاب و سنگین مرد از ساختمون خارج میشه..

...پله ها رو آروم و خسته یکی یکی پایین میاد و ...

چیزی روی دل دختر سنگینی می کنه.

روی مغزش.

فکرش.

احساسش.

روی تمام اعضا و جوارح بدنش..  

و به تمام  ِ نا تمام دیالو گهای همیشگی میون خودش و مرد فکر می کنه...

به تمام ِ...

 

 

-----------------------------

 

پی نوشت:

 

 خیلی بی تربیت شدی والریا! این چندوقته همش چیزای بی ناموسی می نویسی!...واقعا که...!!!