X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
جمعه 31 شهریور 1385

 

عصر جمعه است. دلگیر و گند به سبک تمام عصر جمعه های ایرانی! ( دلم می خواد بدونم عصر جمعه توو بقیهء جاهای این دنیا چه حسی داره؟! )

دنبال بهانه می گردم برای نوشتن. چیزی به ذهنم نمیاد. و این آزارم میده. میزارم به حساب ضعف خودم. این بی موضوعی رو! بی دلیلی! بی انگیزگی..

سفر بودم. خوب بود. حداقل برای مدتی.. کلمهء سفر همیشه منو یاد این شعر سهراب می ندازه: « سفر مرا به سرزمین های استوایی برد... و زیر سایهء آن بانیان تنومند..عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد...وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت..» هیچ عبارتی اما به ییلاق ذهن من وارد نشد. یا شایدم شد و من نشنیدم!

می دونی؟ یه حسی دارم. فردا اول مهره. یه جورایی گذشت این یک سال برام مث شوخی می مونه. یعنی باور کردنی نیست. اما حقیقت اینه که گذشته. دارم توو وجود خودم می گردم ببینم توو این یک سال چیا دستگیرم شده. چی حالیم شده که قبلا حالیم نبود. یا بر عکسش. چیا دیگه حالیم نمی شه که یه زمانی حالیم بود!! ( این دومی زیادم خوب نیست.) مهر که میاد خود به خود دلم تنگ می شه. واسه همه چی. اصلا حال و هوای پاییز یه جور غریبیه. می فهمی چی میگم دیگه..؟...

انتخاب واحدم کردم. شد: شنبه، دوشنبه، چهارشنبه، پنج شنبه.

این ترم نباید سرم به شلوغی ترم قبل باشه. سر کار نمیرم. می مونه کلاس اون پسره که قبلا هم راجع بهش گفته بودم. یه جورایی پشت قبالم نوشتنش انگار! کار داریم با هم حالا حالا ها...

یکشنبه هم که به احتمال زیاد ماه رمضونه. افطار ها رو دوست دارم. آدم کلی انگیزه پیدا می کنه! واسه زنده بودن. دوباره روز بعد نعشه ای. تا لحظهء افطار که دوباره جون بگیری!!! ای بابا... ما هم با این روزه داریمون... دور هم جمع شدنای افطار هم قشنگه. دور هم بودنایی که درست از اذان روز عید فطر تموم می شه و دیگه هیچ خبری ازش نیست. دل آدمو می گیرونه.

لحظهء افطار زیاد پیش میاد که توو خیابون باشی. حس اون لحظهء آدما توو خیابون معرکه است. گله به گله همه جمع شدن یه گوشه و دارن یه چیزی می خورن. آش...حلیم.. نون پنیر..زولبیا بامیه... فقط خدا نکنه توو اون لحظه از اینکه تنهایی دلت بگیره یا دلت هوای بودن با کسیو بکنه که می دونی بودن کنارش امکان پذیر نیست. نمی دونم تجربه کردی یا نه؟ اونوقته که روزه ات رو با فرو بردن بغضت افطار می کنی!... ایشاله که واسه کسی پیش نیاد.

...افتادم رو دور پر چونگی ها. چه می دونم. بی حوصله ام. عصر جمعه است دیگه.

دست چپم رو زدم زیر چونه ام و با اون یکی هم دارم تایپ می کنم.

یه خرده می نویسم. یه خرده مکث می کنم.. و بعد دوباره..

کلافه نفسم رو میدم بیرون و باز شروع می کنم به نوشتن.

دلم برای خیلی حس ها تنگه. برای دلتنگی مثلا ! برای دل دل کردن. برای فکر و خیال بافتن. برای منتظر کسی یا چیزی یا خبری بودن... آخخخ که چقدر انتظار نکشیدن سخته!!

پاییز تموم این حس ها رو تشدید می کنه.

...

خلاصه که اینجوریا.

زیاد حرف زدم.

می دونم که باید :

... کنم این حدیث کوته... که سر دراز دارد!...

 

 

 

پس لابد... تا بعد..

 

 

(والریا- 5:05:05  عصر جمعه! )