سه‌شنبه 29 اسفند 1385

 

 

همیشه، روزهای آخر سال که میشه آدم انگار یک دنیا حرف داره واسه گفتن. یا شایدم خیال می کنه که داره. این مهم نیست اما. مهم اون حسیه که هر سال دقیقاً توی روزای پایانی سال میاد سراغت و توو لحظهء تحویل سال تبدیل میشه به بغض و چند قطره اشک نا خودآگاه و بعد دوباره شروع  روال همیشگی یک زندگی. که پیش از این بود و بعد از این هم. چیزیکه این وسط آزار دهنده است اینه که توی اون لحظه، یا توی روزای شروع سال نو همه یه جورایی انگار انتظار داریم زندگیمون با سال قبل زمین تا آسمون فرق کرده باشه. انتظار داریم نوع برخورد آدمهایی که به نحوی دلتنگشون هستیم و یا مدتهاست که رابطه مون باهاشون دیگه مثل قبل نیست، یهو با شروع سال نو زیر و رو بشه. انتظار داریم تموم دوریها و دلتنگی ها تبدیل به اشتیاق و عشق بشه. انتظار داریم تمام تنهایی ها و بغض ها تبدیل به لبخندهای پنهانی و شروع دوبارهء با هم بودن هامون بشه. و جالب اینجاست که هر سال هم این فکرو خیالها رو توو سر می پرورونیم و هر سال هم این اتفاق نمی افته! تازه اگه شانس بیاریم و اوضاع بدتر از اونی که قبلا بوده نشه!

می دونی؟ زندگی واقعی تر و قاطع تر از اونه که بخواد خودشو معطل و بازیچهء احساسات تند و زود گذرو رویابافی های سال به سال ما بکنه. اون راه خودشو بی توجه به گذر فصل ها و روزها و ماهها ادامه میده و میره.بی حتی لحظه ای درنگ.توی رودخونه ای از حقیقت محض ومطلق. و ما همچنان توی امیدهای واهی و انتظارهای بیهوده و خیال بافی های بی اساسمون غوطه می خوریم و رویا می بافیم و منتظریم تا اتفاق تازه ای بیفته. غافل از اینکه سالهاست اسیر این تکراریم.

برای هم کارت تبریک سال نو می فرستیم،کادو می خریم، ماچ و بوسه حواله می دیم ، لباس نو به تن می کنیم و نمی دونیم...که حالا مدتهاست این رفتارمون چیزی جز مسخره گی و بیهودگی نیست.

هر سال می نالیم. هر سال گله و شکایت می کنیم. هر سال تنهاییم. تن هاییم. هر سال خودمونو گول میزنیم که قراره اتفاقی بیفته و باز میبینیم که نمی افته. هر سال لعنت می فرستیم به سال قبل. به زندگی. و هر سال هفت سین  تازه شدن می چینیم و باز لعنت و باز...

حاضر هم نیستیم هیچ جوره کوتاه بیایم! یا یه لحظه هم که شده تامل کنیم و با خودمون روراست باشیم و قبول کنیم که باعث و بانی تموم بدبختی هایی که داریم خودمونیم! فقط خودمون و نه هیچ کس دیگه. بدبختی هایی که همیشه گردن این و اون می ندازیمشون. تنهایی هایی که همیشه دیگران رو مقصرش می دونیم. حاضر نیستیم قبول کنیم که اشتباه کردیم. که داریم راهو عوضی میریم. حاضر نیستیم قبول کنیم نود و نه درصد چیزهایی که باعث این همه تنهایی و بی کسیمون شده دلیلش اینه که پامونو توو راهی گذاشتیم که اون اولا می دونستیم اشتباهه. ولی انقدر گستاخ و بی توجه توی این راه قدم برداشتیم که یواش یواش همه چی برامون شد عادت.شد قانون زندگی. جزئی از بودنمون. و بعد که ته ماجرا رسید به اون جایی که فکرشم نمی کردیم افتادیم به ناله و بغض و گریه و شکایت و دلتنگی و ...

 خیلی هامون یادمون رفت که یه رابطهء ممنوعه، همیشه ممنوعه است! خیلیامون یادمون رفت اون کسی که خیال می کنیم خیلی شبیه ماست لزوما مال ما نیست! خیلیامون یادمون رفت داریم توی کاری پا می ذاریم که از عهدهء انجامش بر نمیایم. یادمون رفت و پا روی تموم حد و مرزا گذاشتیم. یادمون رفت و شروع کردیم و تنها شدیم و باز شروع کردیم و باز تنها و .... و اونقدر تنهایی رو تنهایی اومد که شد جزئی از وجودمون. که دیگه حتی اگه اونی که باید توو زندگیمون باشه سر راهمون قرار گرفت هم ندیده گرفتیمش. و چسبیدیم به یه مشت خاطرات غبار گرفته. و گذشته ای که تلاش برای تکرار دوباره اش چیزی جز خراب تر کردن همه چیز نداشته و نداره. یادمون رفت. قبول کنیم که یادمون رفت. همینه که سالهاست دیگه هیچ نوروز و بهارو شروع دوباره ای حس خاصی رو توو وجودمون زنده نمی کنه.

 انگار که مرده باشیم. انگار که جز یک جسم سرد متحرک چیز دیگری نیستیم. انگار که اصلا وجود نداریم. کاش به خودمون بیایم. کاش به خودم بیام. کاش برای یک لحظه هم که شده فارغ از هر من و مایی فقط و فقط به خودمون فکر کنیم. که چی هستیم؟ کجا هستیم.چی کار می کنیم؟ به کجا داریم میریم؟ تا کی می خوایم اینجوری ادامه بدیم؟

می دونی؟ امسال برای من شروع یک اتفاق تازه نیست. امتداد همون جاده ایه که 22 ساله دارم با بی فکری و یک دندگی توش حرکت می کنم و نمی خوام قبول کنم که میشه جور دیگری هم بود. امتداد همون جاده ایه که اگه نخوام توو یکی از دوربرگردوناش دور بزنم و تغییر مسیر بدم قطعا به ناکجا آباد می رسم. امتداد جاده ایه که تهش هیچ سوسویی از امید و خوشبختی نیست.

و حالا اینجائیم. با تنها یک روز فاصله از شروع سالی دیگر. با افسوس و حسرت از عمری که گذشت و فرصتهایی که رفت. با روحیه ای نه خیلی خوب. با دیدی نه خیلی روشن. با دلی نه اونقدر ها زنده. و با دنیایی تردید و چه کنم ؟...

اینجاییم.و تصمیم با ماست. که بخوایم چگونه باشیم و چه راهی رودر پیش بگیریم. می تونیم سری از سر تائید و تاسف تکون بدیم و آهی بکشیم و بگیم زندگی با ما سر سازش نداشت. می تونیم حتی اینکارو هم نکنیم و نگران خط اتوی لباس نو و جدیدمون باشیم و یه بی خیال گنده ( توو مایه های بیلاخ!) بگیم به زندگی و خودمونو سرگرم سرگرمی هامون کنیم. یا می تونیم واسه یه لحظه هم که شده...به این فکر کنیم که اگر تغییر نکنیم، نابود می شیم. به همین سادگی! باورش مجانیه. امتحانش اما ممکنه به قیمت همهء عمر و زندگیمون تموم بشه! یعنی یه جوری این نا امیدی حاصل از پس زده شدنهای مدام میاد و رو زندگیمون سایه می ندازه که دیگه جز تیرگی چیزی نمی بینیم.

 

... و اما وصیت ها! :

 

دعا می کنم سال نو، سالی سرشار از سعادت و آرامش باشه برای همه. سعادت و آرامشی که حاصل از خواستن و ارادهء خودمون باشه. دعا می کنم یاد بگیریم خودمون رو دوست داشته باشیم ( و البته نه از سر خودشیفتگی و غرور). دعا می کنم بتونیم با واقعیتهای زندگی کنار بیایم و دست از سوهان کشیدن به فکر و روحمون برداریم. دعا می کنم همدیگه رو بفهمیم. و همدیگه رو... دوست داشته باشیم. نه از سر خودخواهی..که با عشق...

دعا می کنم برای همه...برای خودم...

برای تو.

که همیشه دوستت داشته ام.

حتی اگر ندانی. یا به خیالت بی معنا و مسخره باشد.

...

دعا می کنم...

 

...........................................

 

پی نوشت1: پنج ، شش ماهی میشه یاهو مسنجر رو سیستمم ندارم. کسی اگر پیغامی میده و جوابی نمی گیره دلخور نشه یه وقت.

 

پ.ن2:

« سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت

بادت اندر هر دو گیتی برقرار و بر دوام

سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام...»

 

پ.ن3: خوش بگذره...