شنبه 13 مرداد 1386

 

 

 

 

امشب بعد مدتها توو خونه تنهام. هیچ کس نیست.

حس جالبیه. برای منی که یک زمانی تمام آرزوم یک شب تنهایی و رهایی از بودن با بقیه بود. و حالا هیچ حس خاصی نیست! و نه اینکه نباشه. اما کمرنگه. خیلی.

چقدر عوض می شیم ما آدم ها. چقدرررر...

دنیا...اطرافیان...زندگی...آرزوها...دوستیها...تنهایی...خلوت...و هزار و یه چیز دیگه، اونقدرد ر نظرم تغییر کردن که گاهی حس می کنم خودمو نمی شناسم. یا خود دو سه سال پیشم رو.

گاهی دلم تنگ میشه. گاهی حس می کنم دلم مُرده! گاهی حس میکنم چقدر بزرگ شدم. گاهی حس می کنم چقدر منجمد شدم!! چقدربی شور...بی شوق...بی التهاب...بی تپش...و اینها همه از عواید بزرگ شدنه! خوب می دونم...! مسخره است..

دوست داشتم الان کسی بود که باهاش حرف می زدم. نه . حوصلهء حرف زدن ندارم. دوست داشتم کسی بود که حرف می زد..پشت تلفن. و نه اینجا. دلم نمی خواد یک شب تنهایی بعد از این همه مدت رو به کسی بدم. و کسی نیست. یعنی کسی که من بخوام حرفهاش رو بشنوم! چراغ های رابطه خاموشند به گمانم!...و این روزها می گذره...خیلی سریعتر از حد تصور...

دلم برای بعضیا تنگه. یکی از نتایج تنهایی اینه که می بردت به اونجاهایی که نباید! و اینه که واسه بعضیا و بعضی روزا و بعضی خاطره ها دلتنگ میشی.

دلم چایی می خواد. کل خونه رو گشتم یه دونه لیپتون پیدا کنم که نبود. حوصلهء چایی دم کردنم نداشتم. اینه که خرما و گردو بدون چایی خوردم.ظرفشم همینجا کنارمه. ایناهاش! دلم کتاب خوب هم می خواد. ندارم. خیلی وقته کتاب خوب ندارم! دلم...کوفت و دلم!

یه ایمیل برام اومده، خارجکی، نوشته توو یه قرعه کشی سالانه که بصورت رندوم از بین آدرس های ایمیل سراسر دنیا انجام میشه، یک میلیون و پونصد هزار پوند برنده شدم!!! با کلی مشخصات و چیزای دیگه که آدمو وسوسه میکنه نکنه راست باشه!! ایول...! کاش زرت و پرت نبود! فک کن...چه عروسی ای می شد توو دل آدم!

خلاصه اینجوریا...برم دیگه...دلم می خواد دراز بکشم. شونه هام مُردن پشت این کامپیوتر کوفتی.

شب بخیر...و...

شب بخیر.