شنبه 5 آبان 1386

 

* نمی دونم چرا. نمی دونم چرا همش احساس می کنم هیچ حرفی واسه گفتن ندارم؟! نمی دونم... و این برام عجیبه..آخه مگه میشه..یه آدمی اینهمه بدون حرف؟؟!!

 

* احساس می کردم نیازی نیست با کسی حرف بزنم. بگم که دارم روانی می شم. مغزم شده بود یه اتاق تیره و تار که فقط ورودی داشت. از همه چیز. تا دلت بخواد خرت و پرت و گرد و غبار و فشارو استرس و حرص و غصه و فکر و خیال و هر کوفت و زهرماری که فکرشو بکنی. حتی یه مولکول اکسیژن هم توش رفت و اومد نداشت! کله ام داشت می گندید. باور کن. اگه اون روز یهو سر حرفم با مریم باز نشده بود تا حالا حتما بقایای پخش و پلای مغزم رو دیوار اتاق بود!! آخ که چقدر آروم شدم...

نتیجه اینکه هر چند وقت یه بار ( شاید حرف قشنگی نباشه ولی ) سیفون مغزو باید کشید! امتحانش کنید. خیلی خوبه!...

 

* شروع کرده ام به خوندن برای فوق. امیدوارم بخونم. فقط همین.

 

* مامان بزرگم٬ تموم خاطرات دوران کودکیم٬ تموم آرامش و مهربونی ای که میشه توو وجود یه آدم پیدا کرد٬ تموم زیبایی و لطافت آفرینش٬  دلنوازترین صدا و شیرین ترین لبخند دنیا ٬همه و همه بعد شصت و چهار سال زندگی توی دنیایی که بیشترین پیشکش بهش سختی و درد بود برای همیشه از پیشمون رفت. باورم نشده هنوز. باورم نمیشه...کاش تا هستن و هستیم بیشتر پیش هم باشیم.بیشتر...بیشتر....

 

*مامان شیوا اومده ایران. خوشحالم. فردا میرم دیدنش. کاش به زودی خودشو ببینم. دلم براش خیلی تنگه.خیلی. بعضی آدما فقط یه بار توو زندگی آدم تکرار میشن! فقط یه بار. این شیوایی که میگم٬ از اوناست...

 

*این روزا...آرومم. خدا رو شکر...

 

* شب خوش...