سه‌شنبه 4 بهمن 1384

 

به اندازهء تمام این دو هفته سکوت...پرم از حرف، پرم از دلتنگی، خستگی...

از شنیدن و هیچ نگفتن.. از دیدن و به روی خود نیاوردن.. از خواستن و ... دم نزدن...

از سردرد..

از بغض و مرور نا خودآگاه خاطرات سیالی که جاری می شوند از سر سبک سری شاید...بی آنکه بدانند یا بخواهند  بدانند که دل را یارای همراهیشان نیست...

به اندازهء تمام بیتابی این روزها پرم از احساس نیاز به بودن کسی که بگویمش... بخوانمش.. که تازه شوم قدری از لحظه های بودنش...

..می دانی مهربان؟

...

دردی است که می پیچد میان خط به خط سکوت هایم

 و نیست کسی تا بگویدم بی ادعا.. « دردت به جان بی قرار پر گریه ام...»

به کلامی تنها...

لبخند گرمی...

...

یا اشاره ای حتی...