سه‌شنبه 9 خرداد 1385

 

فکَم درد می کنه!

مامان رو به دکتر میگه.. « ولی اصلا خرابی نداشت ها » و دکتر جواب می ده « درسته، ولی دندون عقل رو باید کشید. به بقیهء دندونا فشار میاره . ردیفشون رو به هم می زنه.» و رو می کنه به من. و بهم لبخند می زنه. با دندونای پایینم گازی رو که جای دندون کشیده شده گذاشته فشار می دم و به دندون توی ظرف نگاه می کنم! و با خودم فکر می کنم چه ریشه های بلند و سفتی داره. دکتر توضیح میده که تا یه ساعت نباید چیزی بخوری و بعد یه ساعت یه استکان چای پرنگ رو می ذاری سرد بشه. بعد با یه خرده نمک قاتیش می کنی. و جای دندون رو باهاش می شوری. بعدم بستنی و چیزای یخ می خوری. دهنم به خاطر آمپولای بی حسی که زده سِره! سرمو تکون می دوم که یعنی باشه. و با حرکت چشمها و لبهام بهش می فهمونم که یعنی مرسی. و خداحافظ!

...

دراز می کشم روی سخت. و گاز رو توو دهنم با دندونام فشار می دم. دهنم مزهء خون گرفته!

یاد شوخی بی مزهء منشی دکتر می یفتم که میگه « عقلت پرید!» یه لبخند بی تفاوت تحویلش می دم و می شینم روی صندلی . نشستن که نه. تقریبا دراز می کشم. از همه جای دندونپزشکی فقط همون صندلیش خوبه که روش دراز می کشی و با یه دکمه همه جاش بالا پایین میشه. زیر سرت. کمرت. پاهات. و کِیف می کنی! دلم می خواست یکی از این صندلیا داشتم توو اتاقم! دکتر منشی رو صدا می زنه. از دوستای قدیمی باباست. مامان، خانومش رو می شناسه. و بچه هاش رو. من اما نه. منشی جواب میده « جانم دکتر جون؟!! » مامان یه نگاه معنی دار بهم می کنه و میگه «جای زن دکتر خالیه اینجا!!» و من بی اختیار توو ذهنم این فکر نقش می بنده که این دو تا با هم رابطه دارن!!! ... و ریز ریز می خندم به حماقت خودم. دکتر طبق معمول با عجله میاد بالا سرمو و بعد یه حال و احوال مختصر خم می شه رو صورتم که شروع کنه. من اما سرمو میارم بالا و میگم بذارید یه لحظه من همهء حرفامو به شما بزنم! تعجب می کنه و خودشو می کشه عقب. و من از درد دندونی میگم که قبلا روش کار کرده. با دقت و حوصله گوش میده. و بعد گفتن چند تا جمله که بهشون گوش نمیدم میگم خب حالا شروع کنید! خودمم موندم که چرا یهو اینطوری رفتار کردم. از صبح بی حوصله و عصبی بودم. اما انگار گفتن همون چند تا کلمه آرومم کرد.

دلیل بی حوصلگیم رو درست نمی دونم. شایدم به خاطر دیشب بود. حدودای ده خوابم برد. و دوازده و نیم شب از خواب پریدم. لامپ اتاق روشن مونده بود. پا شدم لامپو خاموش کردم و دوباره دراز کشیدم روی تخت. لامپ تیر چراغ برق توی کوچه سوخته بود به گمونم! اتاق تاریک تاریک شد آخه. دلم شور می زد بی دلیل. نمی دونم چرا یهو یاد این افتادم که... و زنگ زدم. « تو ساعت دو نصفه شب چه جوری می ری خونه آخه؟» و جواب می دی « پای پیاده ، تازه دو نبود. سه و نیم بود! » ... بهت میگم « نمی گی اون موقع شب ...پیاده...تنهایی تو خیابون خطرناکه؟؟ » جواب می دی « چی میشه مگه؟ فوقش می میرم دیگه! » جواب میدم « خیلی خری! ...کاری نداری؟ » و بعد اینکه می گی « مرسی...» بدون اینکه منتظر جواب خداحافظیت بمونم گوشی رو قطع می کنم. و مدتی به فکر و خیال می گذره و باز خوابم میره. صبح از خواب که پا میشم بغض دارم.و حس می کنم که خواب دیدم همهء اینها رو!! و این حس هست تا عصر که اشکهام در حالیکه لم دادم روی مبل هال و دارم کتاب می خونم ولو میشه رو صورتم. و زیر لب تکرار می کنم. « لعنت بهم...»

...

ساعت حالا نزدیکهای یازده شبه. همه خوابن. از بیرون هیچ صدایی نمیاد. لامپ تیر چراغ برق توی کوچه سوخته. پردهء پنجره بالای سرم تکون نمی خوره. و این یعنی باد هم نیست. تو هم نیستی. هیچ کس نیست. یه استامینوفن کدئین خوردم و درد دندونم ساکت تر شده. کتاب نیمه باز کنار دستم رو می بندم. و آروم زمزمه می کنم « زودتر برو امشب خونه! خواهش...» و می دونم که صدام رو نمی شنوی. و نه صدای شب بخیر گفتنم رو.. و با اینهمه « شب بخیر...»....

- « شب تو هم بخیر نازنین! »...