ویندوز همراه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 اسفند 1386

 

 

      

 

 

 

 

 

 

یکشنبه 19 اسفند 1386

   

 حالا، مدتها بود که دلش می خواست نباشد. نه نبودن مکانی. نه رفتن به جایی که آشنایی نباشد. نه حرف نزدن و خاموش بودن. نه. دلش می خواست نباشد. بمیرد. برای مدتی! و توی دلش بارها و بارها آرزو کرده بود این را. که ای کاش می شد برای مدتی نبود. برای مدتی مُرد. از همه چیز و همه کس، از هر آنچه اتفاق می افتد، باید بیفتد و نمی افتد، نباید بیفند و می افتد، دور بود. و نمی شد. خوب می دانست که نمی شود. یعنی درست یک خط پررنگ مشخص بود این وسط. که یک طرفش مرگ بود و یک طرف زندگی. یک طرف سیاه سیاه و یک طرف سفید سفید. خاکستری وجود نداشت این میان. و با این حال، حالا مدتها بود که روزهای زندگیش جز رنگ خاکستری به خود نمی گرفت. تو انگار کن تمام روزها پاییز. تمام روزها زمستان. خشک. باغ بی برگی.

نه. آدم افسرده و دلمرده ای نبود. بر عکس .خیلی هم شاد و پر شر و شود می نمود. اما از آنچه براو می گذشت و گذشته بود در زندگی، حالا جز این چیز دیگری را نمی توانستی ازش انتظار داشته باشی.

خوب یادش هست. بچه تر که بود. خیلی کوچکتر از حالا. آنقدر کوچک که دلش تاب نگه داشتن آنهمه غصه را نداشت. به دختر بچه های هم سن و سالش که می رسید، از فامیل و دوست و آشنا، یا غریبه حتی، آرام و به نجوا و قاتی حرفهاش می پرسید « ببین، تو تا حالا شده مامان بابات با هم دعوا کنن؟»...« خب اگه دعوا کنن بابات چی کار میکنه؟ یعنی وقتی عصبانی می شه؟ سر مامانت دادم می زنه. فحشم میده؟ چه جوری داد می زنه؟...» و بعد که دخترک روبرویش با تعجب نگاهش می کرد گونه هاش سرخ می شد از خجالت و می گفت « آخه یکی از دوستام برام تعریف می کرد که باباش وقتی با مامانش دعواش می شه و...» و سر هم می کرد و به هم می بافت حرفهایی را با زبان کودکانه اش تا کسی نفهمد که بابای او موقع عصبانیت و دعوا زشت ترین و بدترین حرفهایی را که به عمرش نشنیده بود بر زبان می آورد. تا نفهمد که وفتی بابای او داد می زند و عربده می کشد تن آدمهای خانه که هیچ، تن دیوارهای خانه هم می لرزند. نفهمد که باباش دست روی مادرش هم بلند می کند گاهی. و هرچه با او حرف بزنی زبان هیچ منطق و عقلی، هیچ دلیلی، هیچ حرف راست و دروغی حالیش نیست. توی خانهء آنها تنها داد و بیداد، زبان زور، زبان نفهمی و قلدری زبان عقل بود و منطق. زبان آرامش بود و سکوت. زبان دل شاد بود و روزهای خوش. زبان آسایش بودو ... و اگر روزی می رسید که تنها کلمه ای بر خلاف این زبان از دهان یکی از اعضای خانواده بیرون می آمد..یا اصلا نه...سوء تفاهم و سوء تعبیری برای بابای خانواده پیش می آمد..آن وقت تنها باید می نشستی گوشهء اتاق و گوشهایت را سفت می گرفتی و خدا خدا می کردی که بابات کمربندش را در نیاورد، یا برادر و مادرت زنده بمانند زیر ضربه های سگک کمربند یا مشت و لگد های سنگین او.

 انگشتان کوچکش از شدت فشاری که به آنها آورده بود درد می گرفت. دست از گوشها بر می داشت. صورت قرمز مادر صبور و مهربانش را می دید.که گلایه ای نمی کرد. و برادر عصبانی و داغونی که غرور چهارده پانزده سالگی اش زیر مشت و لگدهای پدر له شده بود. ازبین رفته بود. چیزی ازش باقی نمانده بود.

نه، آن مرد نه دیوانه بود. نه معتاد.و نه قاتل و دزد و چاقو کش. هیچ کدام آنها. مومن بود و نمازخون. روزه می گرفت. مسجد می رفت و هر چیز دیگری که به پای دین و ایمان می نویسندش. اما عصبی بود. همه چیز را عوضی می گرفت. بد برداشت می کرد. اشتباه می فهمید. نمی دانم. این بلای روزگار بود که به سرش آورده بود. از دست دادن سرپرست خانواده در ده-یازده سالگی. به دوش کشیدن بار یک خانوادهء هفت نفره. به مدرسه نرفتن و تحصیل نکردن یا هزاران نمی دانم چه و چه دیگر. که حالا دودش تنها در چشم اعضای خانوادهء بیچاره اش می رفت و بس.

و حالا سالها از آن روزگار می گذشت. بیست و چند سال شاید. پدر خانواده پا توی سن گداشته بود. و حالا به همهء آن همه قلدری و زورگویی و کج فهمی ها ،خرفت بودن هایش هم اضافه شده بود! مادر همچنان آرام و صبور. پسر خانواده ازدواج کرده بود و هرزچندگاهی چوب اعتماد به نفس نداشته اش را در زندگی می خورد. اعتماد به نفسی که از همهء اعضای خانواده دریغ شده بود. غمی که در صورت همهء آنها موج می زد. تنها چیزی که عوض شده بود این بود که کمتر می ترسیدند. نه اینکه تنشان نلرزد و اعصابشان به هم نریزد. نه. اما گویی یه جور عادت کردن و شرطی شدن. اصلا انگار غیر از این اگر بود عجیب می نمود. که اگر روزی می آمد و می رفت پدر خانواده نمی نالید  و شکوه نمی کرد از زمین و زمان. که اگر با روحیه و امید با خانواده اش حرف می زد. یا حتی یک دل خوش کنک بی دلیل.آره. عجیب بود.

حالا او خسته بود از اینهمه روزهای دیرین. از فکر و خیالها و غصه ها و تشویش هایی که برای خودش داشت. از مشکلات و دردسرهایی که پدر خانواده هنوز با بی فکری ها و منم منم هایش پیش می آورد. از دلش که گرفته بود. از آرزوهایی که نقش بر آب می شد. از انتظارهایی که به سر نمی رسید. از آرزوی یک زندگی آرام. یک دل خوش. بودن کنار یک آدم زبان فهم. با شعور! با فهم و منطق. از ... از رویایی که به سراب می مانست.

خسته بود و حالا، مدتها بود که آرزو می کرد نباشد. جوری که هیچ چیز نفهمد و نبیند تا روزی که چشم باز کند و ببیند روزهای خوب زندگی او هم رسیده.روزهای آرام آرامش.آرام خوشبختی.آرام بی اضطراب.

 چیزی توی سرش وول می خورد.گیج می رفت. تیر می کشید.چیزی نگاهش را پر بغض می کرد.می سوزاند. لبریز می کرد. چیزی صورتش را داغ می کرد.آتش میزد. چیزی دلش را چنگ می زد. آشوب می کرد. می لرزاند...و با اینهمه هنوز و همیشه لب می دوخت و سکوت می کرد. این رسم تمام این ماهها و روزهای اخیرش بود. دیگر نه اعتراض و گلایه.نه اشک و آه. و نه حتی داد و بیداد آرامش نمی کرد. تنها گوشه ای می نشست و نظاره می کرد. با انگشتان کوچک و ظریف و چشمانی مضطرب..چشم در چشم دخنرکانی شاد و پر هیاهو...که تصویر روزهای کودکیش را بی خیال و خوش خوشک...با خنده ها و بالا و پایین پریدن هایشان...بر هم می زدند. درست مانند آشوبی که به دل یک برکهء کوچک بیاندازی. آن هم نه با یک سنگ و سنگریزه. که با یک صخره. یک کوه. کوهی که به دلش سنگینی می کرد. دلی که حالا نه یک برکهء کوچک، که دریایی مواج بود...با  آسمانی به هم تپیده و بی بخشش...

تو بگو،یک دریای طوفانی...

 

 

پنجشنبه 18 بهمن 1386

 

این چند خط رو می نویسم به یادگار.از روزهای سخت و تلخی که هیچ چیز سر جای خودش نیست. که همه چیز گره خورده به هم. از روزهای دلشوره و دلواپسی و چه کنم ها. از غم. از دلی که خوش نیست. از هوای خانه ای که عجیب خاکستری و گرفته شده. از خنده ای که به روی لب نمی نشینه. از هیاهویی که تو خونه نمی پیچه. از آهنگ امید و روحیه ای که طنین نمی ندازه و آرامش نمی بخشه.

می نویسم به یادگار.

تا روزی که بتابد دوباره آفتاب خوشبختی بر این خانه.

تا لطافت دوبارهء باران بهار.. تا روزهای تازگی...طراوت...زندگی...

دوشنبه 21 آبان 1386

 

 

 

 

توی آنتراک بین کلاس، با تمام تشویش و اضطرابی که از اول ساعت توو وجودش موج می زد، رفت پیش استاد و با لحن مودبانه ای، آروم و با طمأنینه گفت « می بخشید استاد، میشه آخر ساعت چند لحظه ای بعد کلاس وقتتونو بگیرم؟ » استاد هنوز جملهء دختر تموم نشده با علاقه و احترام خاصی که همیشه برای دانشجوهاش قائل می شد فورا و با تاکید جواب داد « البته، بله، چرا که نه،حتما . حتما. راجع به درسه؟ » و دختر که دوباره انگار آشوب توو دلش به پا شده باشه در حالیکه از نگاه کردن به چشمهای استاد امتناع می کرد جواب داد« اگه اجازه بدید بعد کلاس می گم خدمتتون» و استاد در حالیکه با دست دختر رو به سمت کلاس هدایت می کرد جواب داد « تمنا می کنم. حتما» و هر دو به کلاس رفتند. دختر با چند ثانیه مکث پشت سر استاد.

و بچه ها که یکی یکی و با بی خیالی و بی قیدی خاصی وارد کلاس می شدند. بی اونکه ذره ای از اونچه در دل دختر می گذشت رو احساس کنن. یا بفهمن.

درس شروع شد. به روال همیشه. استاد مسلط و با انرژی صحبت می کرد. بچه ها وارد بحث می شدند. و دختر که سعی می کرد حواسش رو پرت کنه از اون چیزی که حواسش رو پرت می کرد! و به کلاس گوش بده. جلسهء آخر بود. و کلاس شلوغ تر از همیشه. پایان کلاس استاد معمولا معطل نمی کرد و اگه کسی سوال خاصی نداشت زودتر از بقیه از کلاس خارج می شد. اما اینبار، هم تعداد بچه ها و سوالاتشون، و هم قولی که به دختر داده بود باعث شد که عجله نکنه. نشست روی صندلی. و صداش محو شد میون هیاهوی بچه ها و راهنمایی ها و وصیتهایی که جلسهء آخر معمولا از استاد می خواستند! و سر و صدای بیرون رفتنشون از کلاس.

دختر، چند ردیف عقب تر خودش رو مشغول کرده بود به جمع و جور کردن جزوه ها و کتابها ، تا اینکه سر استاد خلوت بشه. و شد. بعد از حدود یک ربع ، بیست دقیقه که از پایان کلاس می گذشت.

آروم و با لبخند نگاهش رو چرخوند سمت دختر. بی اونکه کلمه ای بینشون رد و بدل بشه. و دختر معنی این نگاه رو خوب می فهمید. که یعنی « منتظرم. بفرمایید» سراسیمه در جواب لبخند استاد لبخندی زد و با جزوه ها و کیف و کتابهایی که در دست داشت به سمتش رفت. « خسته نباشید استاد.»

 - «تقاضا دارم»

« راستش...اگه اجازه بدید من چیزی نگم! یعنی هر چی فکر می کنم می بینم که...»

 - « راحت باشید اصلا مسئله ای نیست. خیلی از دانشجوهای من هستن که میان و با من صحبت می کنن.حتی راجع به مسائل شخصی شون. خوشحال می شم بتونم کمکی بکنم. یعنی اگه کمکی ازم بر بیاد.»

« می دونید، حقیقتش اینه که یکی از بچه های کلاس، متاسفانه مسئولیتی رو به گردن من انداخته که یه خرده سنگینی می کنه! یعنی منظورم اینه که انجامش برام سخته.»

استاد که حالا کم کم تعجب جای لبخندِ نگاهش رو می گرفت با کنجکاوی پرسید « خب، چه مسئولیتی؟ مسلما اینکه آدم بتونه به کسی کمکی بده خیلی هم قابل تحسینه. شما هم حتما از پسش بر میاید.»

« بله، درسته. اما مسئله اینجاست که... این مسئولیت یه جورایی به شما ربط داره! و من برام سخته که بهتون بگم. یعنی خیلی سخته.»

چشمهای استاد حالا به وضوح گرد شده بود. اما به محض اینکه معذب بودن دختر رو دید حالت چهره اش برگشت و با تظاهر به اینکه اصلا چیز عجیبی نیست، با مهربونی جواب داد « خواهش می کنم. بفرمایید. می شنوم.»

دختر یک نگاه به بیرون کلاس انداخت. راهروها، دیوارها، موزائیکهای کف، دستگیرهء در، رنگ چهارچوب ها و هر چیز بی معنی دیگه ای که می شد توو اون لحظه بهشون چشم دوخت. و در همین حال سنگینی نگاه استاد رو به وضوح حس می کرد. نگاهش رو از بیرون کلاس گرفت و سرش رو زیر انداخت.

« می دونید،من برای شما بی نهایت ارزش و احترام قائلم و به خودم اجازه نمی دم کوچکترین بی احترامی به شما بکنم.می خوام ازتون خواهش کنم این حرفهای منو به حساب گستاخی و بی ادبی ام نذارید.»

استاد همونطور که با حوصله و انتظار به صورت دختر نگاه می کرد و لابد توی دلش می گفت که گونه هاش چه با مزه سرخ شدن! جواب داد « راحت باشید...»

دختر با مکث و بریده بریده، در حالیکه نفسش رو توو سینه حبس کرده بود ادامه داد « یکی از بچه های کلاس...یکی از شاگردای خودتون... به شما علاقه داره! و چون نمی دونست عکس العمل شما چیه این بود که من رو فرستاد تا...» نفسش بریده بود. دیگه نتونست ادامه بده. تنها لحظه ای سرش بالا اورد و استاد رو دید که معجونی از آشفتگی و خجالت و تعجب  و حتی عصبانیت توو صورتش موج می زد. دختر بلافاصله اضافه کرد « معذرت می خوام استاد. منظوری نداشتم. من حد و حدود خودم رو به عنوان یه دانشجو و جایگاه شما رو می شناسم. من قصد بی احترامی بهتون رو ندارم...» و اشک دوید توی چشمهاش. استاد که این حالت دختر رو دید جواب داد « بله. می دونم. مسئله ای نیست. احتمالا برای اون دوستتون، همون خانومی که ازتون خواسته با من صحبت کنید، سوء تفاهمی پیش اومده. واقعیت اینه که من سر کلاسهام، با دانشجوهام خیلی صمیمی و دوستانه برخورد می کنم. این رفتار رو نه تنها توی این موسسه که توی همهء کلاسها حتی با دانشجوهای دورهء دکترام هم دارم. شاید هم اشتباه از منه. ایشون حتما این برخورد منو به یه حساب دیگه گذاشتن. یعنی احتمالا تصور کردن که این موضوع و کلمات صمیمانه ای که من موقع صحبت بکار می برم صرفا بر می گرده به خود ایشون! در صورتیکه...»

دختر که وجودش عجیب نا آروم و به هم ریخته بود با عصبانیت به حرفهای استاد ،که با اصرار قابل توجهی سعی می کرد علاقهء اون دانشجو رو اشتباه و بی دلیل توجیه کنه، گوش می داد و سعی می کرد حرفهاش رو بخوره و جوابی نده.

« من فکر می کنم بهتره که شما این سوء تفاهم رو براشون برطرف کنید.»

دختر که تا اینجای حرفهای استاد دووم اورده و چیزی نگفته بود چشم دوخت به چشمهای استاد و گفت « نه استاد، این سوء تفاهم نیست! اون کاملا این اخلاق شما رو می شناسه. یعنی قبلا سر کلاسهای شما بوده. شما احتمالا یادتون نیست. اما اون کاملا با این اخلاق شما آشناست. حتی مطمئنه که دوستانه برخورد کردن شما با دانشجوهاتون کاملا بی منظوره. اون به خود شما علاقه داره! به شخصیت و اعتقادات و رفتارتون. و براش هیچ سوء تفاهمی در مورد برخورد شما باهاش پیش نیومده. یعنی حتی مطمئن نیست که شما با این همه مشغله ای که دارید و میون اینهمه دانشجو، اونو می شناسید یا نه. در هر حال این موضوعی بود که من جسارت کردم و بهتون گفتم. امیدوارم حمل بر بی احترامی من نذارید.»

استاد با اون چشمهای زلال و دوست داشتنی، صورت سبزه و مهربون، بینی استخوانی و لبهای کوچک، گونه های برجسته و موهای کوتاه فرفری، با تعجب و درموندگی معصومانه ای به دختر نگاه می کرد. سی و پنج،شش ساله نشون می داد. و اختلاف سنی قابل توجهی با دختر داشت. چیزی حدود 14-13 سال شاید! و با تموم خودداری و کنترلی که روی خودش و کنجکاوی های درونی و رفتارهاش داشت، چیزی توو وجودش وسوسه اش می کرد که بخواد بدونه اون کسی که این دختر رو فرستاده کیه؟! کدوم یکی از شاگردهاش که احتمالا بارها و بارها سر کلاس باهاش چشم تو چشم شده و مورد خطاب قرارش داده، بی اونکه حتی به ذهنش خطور کنه توو فکر اون چی می گذشته. براش یه دانشجو بوده مثل همهء دانشجوهای این چندین و چند سال. یه آدم معمولی که در زمینهء درسی از هیچ کمکی بهش دریغ نمی کرده . نا خوداگاه یک لحظه قیافهء دخترهای کلاس رو توو نظرش مجسم کرد.« اون دو نفر جلو که همیشه مترادف واسه لغت ها می اوردن ، اون خانومه که رنگ پریده بود یا...اون دختره که یه خروار رو صورتش آرایش داشت... . میس دیکشنری! یا اون بغل دستی اش که اون هم زیاد مترادف می گفت و ریدینگ دفعهء قبلو ترجمه کردو گاهی به جای گوش دادن به درس مرموزانه  به من نگاه می کرد...!؟؟ کدوم...کدوم اینا....؟...»

و سخت گیری هایو قید بندهایی که در این کش و قوس مانعش می شد تا سوالی بکنه و یا بذاره دختر بفهمه که مایله چیز بیشتری از اون آدم بدونه!

دختر در حالیکه توی دلش به خودش فحش می داد و بغض ِ توی گلوش رو فرو می خورد ادامه داد « عذر می خوام ازتون. ببخشید... وقتتون رو هم گرفتم. شرمنده. اگه اجازه بدید من دیگه مرخص می شم. خسته نباشید. خدا نگهدار.»

استاد به احترام دختر از روی صندلی اش بلند شد و تکیه کلامهای همیشگی اش رو، اینبار اما گیج و منگ، انگار که دکمهء   play یه نوار ضبط شده رو زده باشن تند و تند تکرار کرد. « خواهش می کنم. تقاضا دارم. موفق باشید. تمنا می کنم...»

دختر لبخند مبهمی زد و نگاه از چشمهای استاد گرفت و درحالیکه به سمت در قدم بر می داشت آروم زیر لب زمزمه کرد « یعنی نفهمیدی اونی که منو فرستاد تا باهات صحبت کنه من بودم؟!! خود من...» و از کلاس خارج شد.

سنگینی نگاه استاد، قدمهای دختر را تا انتهای راهرو، آنجا که پله ها، نرده ها، تابلوهای روی دیوار، اطلاعیه ها، تاریخ آزمونها و همهء چیزهای بی معنی دیگر دنیا آغاز می شد، بدرقه کرد...

 

 

شنبه 5 آبان 1386

 

* نمی دونم چرا. نمی دونم چرا همش احساس می کنم هیچ حرفی واسه گفتن ندارم؟! نمی دونم... و این برام عجیبه..آخه مگه میشه..یه آدمی اینهمه بدون حرف؟؟!!

 

* احساس می کردم نیازی نیست با کسی حرف بزنم. بگم که دارم روانی می شم. مغزم شده بود یه اتاق تیره و تار که فقط ورودی داشت. از همه چیز. تا دلت بخواد خرت و پرت و گرد و غبار و فشارو استرس و حرص و غصه و فکر و خیال و هر کوفت و زهرماری که فکرشو بکنی. حتی یه مولکول اکسیژن هم توش رفت و اومد نداشت! کله ام داشت می گندید. باور کن. اگه اون روز یهو سر حرفم با مریم باز نشده بود تا حالا حتما بقایای پخش و پلای مغزم رو دیوار اتاق بود!! آخ که چقدر آروم شدم...

نتیجه اینکه هر چند وقت یه بار ( شاید حرف قشنگی نباشه ولی ) سیفون مغزو باید کشید! امتحانش کنید. خیلی خوبه!...

 

* شروع کرده ام به خوندن برای فوق. امیدوارم بخونم. فقط همین.

 

* مامان بزرگم٬ تموم خاطرات دوران کودکیم٬ تموم آرامش و مهربونی ای که میشه توو وجود یه آدم پیدا کرد٬ تموم زیبایی و لطافت آفرینش٬  دلنوازترین صدا و شیرین ترین لبخند دنیا ٬همه و همه بعد شصت و چهار سال زندگی توی دنیایی که بیشترین پیشکش بهش سختی و درد بود برای همیشه از پیشمون رفت. باورم نشده هنوز. باورم نمیشه...کاش تا هستن و هستیم بیشتر پیش هم باشیم.بیشتر...بیشتر....

 

*مامان شیوا اومده ایران. خوشحالم. فردا میرم دیدنش. کاش به زودی خودشو ببینم. دلم براش خیلی تنگه.خیلی. بعضی آدما فقط یه بار توو زندگی آدم تکرار میشن! فقط یه بار. این شیوایی که میگم٬ از اوناست...

 

*این روزا...آرومم. خدا رو شکر...

 

* شب خوش...

 

 

شنبه 27 مرداد 1386

 

http://albaloo.blogsky.com/?PostID=483

آخرین نوشته ام توی این چند نفر...

بعد مدتهاااااااا البته!...

زحمت عکس قشنگ اول نوشته رو هم خود آلبالوی عزیز کشیده...

دستش طلا...

 

 

 

 

 

شنبه 13 مرداد 1386

 

 

 

 

امشب بعد مدتها توو خونه تنهام. هیچ کس نیست.

حس جالبیه. برای منی که یک زمانی تمام آرزوم یک شب تنهایی و رهایی از بودن با بقیه بود. و حالا هیچ حس خاصی نیست! و نه اینکه نباشه. اما کمرنگه. خیلی.

چقدر عوض می شیم ما آدم ها. چقدرررر...

دنیا...اطرافیان...زندگی...آرزوها...دوستیها...تنهایی...خلوت...و هزار و یه چیز دیگه، اونقدرد ر نظرم تغییر کردن که گاهی حس می کنم خودمو نمی شناسم. یا خود دو سه سال پیشم رو.

گاهی دلم تنگ میشه. گاهی حس می کنم دلم مُرده! گاهی حس میکنم چقدر بزرگ شدم. گاهی حس می کنم چقدر منجمد شدم!! چقدربی شور...بی شوق...بی التهاب...بی تپش...و اینها همه از عواید بزرگ شدنه! خوب می دونم...! مسخره است..

دوست داشتم الان کسی بود که باهاش حرف می زدم. نه . حوصلهء حرف زدن ندارم. دوست داشتم کسی بود که حرف می زد..پشت تلفن. و نه اینجا. دلم نمی خواد یک شب تنهایی بعد از این همه مدت رو به کسی بدم. و کسی نیست. یعنی کسی که من بخوام حرفهاش رو بشنوم! چراغ های رابطه خاموشند به گمانم!...و این روزها می گذره...خیلی سریعتر از حد تصور...

دلم برای بعضیا تنگه. یکی از نتایج تنهایی اینه که می بردت به اونجاهایی که نباید! و اینه که واسه بعضیا و بعضی روزا و بعضی خاطره ها دلتنگ میشی.

دلم چایی می خواد. کل خونه رو گشتم یه دونه لیپتون پیدا کنم که نبود. حوصلهء چایی دم کردنم نداشتم. اینه که خرما و گردو بدون چایی خوردم.ظرفشم همینجا کنارمه. ایناهاش! دلم کتاب خوب هم می خواد. ندارم. خیلی وقته کتاب خوب ندارم! دلم...کوفت و دلم!

یه ایمیل برام اومده، خارجکی، نوشته توو یه قرعه کشی سالانه که بصورت رندوم از بین آدرس های ایمیل سراسر دنیا انجام میشه، یک میلیون و پونصد هزار پوند برنده شدم!!! با کلی مشخصات و چیزای دیگه که آدمو وسوسه میکنه نکنه راست باشه!! ایول...! کاش زرت و پرت نبود! فک کن...چه عروسی ای می شد توو دل آدم!

خلاصه اینجوریا...برم دیگه...دلم می خواد دراز بکشم. شونه هام مُردن پشت این کامپیوتر کوفتی.

شب بخیر...و...

شب بخیر.

 

 

دوشنبه 18 تیر 1386

 

چه هوای با حالیه. یه دقیقه داغ و نفس گیر. یه دقیقه شرجی و ابر. یه دقیقه سایه. یه دقیقه آفتاب. انگار تکلیف آسمون با خودش روشن نیست. یا شایدم با ما که تحمل هیچ جوره شو نداریم! امتحانا تموم شده. یعنی تموم تموم که نه. یکی اش مونده که خورده به نحسی. یعنی استاد الدنگمون وسط ترم تشریفو برد آمریکا ! و دست ما رو گذاشت توو پوست گردو. خلاصه اینه که گیریم واسه همین یه درس کوفتی. یه استاد دیگه اوردن جاش. فک کن.بعد امتحانا تازه باید بشینیم سر کلاس. اونم کی؟ یه آدم عقده ای مریض که در وصفش همینکه بگم حیوونی بیش نیست کافیه!! ( چقد کم حوصله و بی ادب شدم من)  دیگه اینجوریا. فکرم کار نمی کنه. متاسفم واسه خودم که هیچی به مغزم نمی رسه واسه نوشتن. جداً متاسفم. و یه جورایی هم شرمنده. شاید از کتاب نخوندنه که این روزا اصلا پی اش نیستم.یا شایدم از بی انگیزگی و بی دلیلی. اما انگیزهء چی یا کی؟ مگه حتما باید یه خری باشه که به خاطرش نوشت؟؟! مسخره است... گاهی حس می کنم معنی و مفهوم خیلی چیزا برام عوض شده. خوب یا بدش رو نمی دونم. و همین ندونستنه که اذیتم می کنه. مثلا حسی که قبل تر ها نسبت به دوست داشتن و محبت کردن داشتم. نسبت به مثلا عشق. علاقه. دوستی. چه می دونم . همه چی. نمی دونم این حس الان منه که پخته تر و کاملتر شده؟ یا اینکه همهء این تغییرها از بی تفاوتی و سردی من نسبت به  آدما و دنیای اطرافمه؟ خیلی چیزا معنیشون برام رنگ باختن. یه وقتایی حسودیم میشه به کسایی که می بینم هنوز رو موضعشون هستن و رو عقایدشون پا برجان. گاهیم حس می کنم عقایدشون دیگه پوسیده و بوی گندش درومده. مث بوی گند اون پنیری که خیلی وقته فاسد شده و باید گذاشتش و رفت. دلم می هواد اینو به بعضیا بگم. بگم ببین فلانی، بوی تعفنش دیگه همه جا رو برداشته. چرا دست از این روش زندگی و رفتار بر نمی داری و یه تکونی نمیدی به خودت و زندگیت؟ اما روم نمیشه ! یا دلم می سوزه! یا فک می کنم از کجا معلوم من درست فکر می کنم و راه اوناس که اشتباهه. نمی دونم. گفتم که سر درگمم.

(توو این لحظه دارم فکر می کنم به اینکه اصلا خوندن این مزخرفات برای کسی جذابیتی داره؟!! و از تصور اینکه  نوشته ام حوصلهء کسیو سر ببره کفرم درمیاد. حس می کنم کلاً نوشتن از سرم پریده. و این خیلی بده. بدددددددددددد )

بگذریم. دارم خفه میشم. بس که هوا نیست!

خلاصه اینکه غرض از اینهمه خزعبل..زنده ایم! و نمی دونیم چی کار داریم می کنیم! و امیدواریم هر چی زودتر از این حال و هوای منحوس دربیایم چون دیگه تاب و تحملشو نداریم. ظرفیت پذیرش هرگونه پیشنهاد یا انتقاد سازنده در راستای بهتر شدن حالمون رو هم داریم. فقط به شرط اینکه در محدودهء وسعمون، توانایی هامون، و البته یه سری مسائل ناموسی و این حرفا باشه!

این چند خط رو نوشتم فقط واسه اینکه طلسم ننوشتنم شکسته باشه و نه اینکه حرف خاصی زده باشم. نه. و ... تا بعد.

 یعنی امیدوارم ...

 

 

 

سه شنبه 29 اسفند 1385

 

 

همیشه، روزهای آخر سال که میشه آدم انگار یک دنیا حرف داره واسه گفتن. یا شایدم خیال می کنه که داره. این مهم نیست اما. مهم اون حسیه که هر سال دقیقاً توی روزای پایانی سال میاد سراغت و توو لحظهء تحویل سال تبدیل میشه به بغض و چند قطره اشک نا خودآگاه و بعد دوباره شروع  روال همیشگی یک زندگی. که پیش از این بود و بعد از این هم. چیزیکه این وسط آزار دهنده است اینه که توی اون لحظه، یا توی روزای شروع سال نو همه یه جورایی انگار انتظار داریم زندگیمون با سال قبل زمین تا آسمون فرق کرده باشه. انتظار داریم نوع برخورد آدمهایی که به نحوی دلتنگشون هستیم و یا مدتهاست که رابطه مون باهاشون دیگه مثل قبل نیست، یهو با شروع سال نو زیر و رو بشه. انتظار داریم تموم دوریها و دلتنگی ها تبدیل به اشتیاق و عشق بشه. انتظار داریم تمام تنهایی ها و بغض ها تبدیل به لبخندهای پنهانی و شروع دوبارهء با هم بودن هامون بشه. و جالب اینجاست که هر سال هم این فکرو خیالها رو توو سر می پرورونیم و هر سال هم این اتفاق نمی افته! تازه اگه شانس بیاریم و اوضاع بدتر از اونی که قبلا بوده نشه!

می دونی؟ زندگی واقعی تر و قاطع تر از اونه که بخواد خودشو معطل و بازیچهء احساسات تند و زود گذرو رویابافی های سال به سال ما بکنه. اون راه خودشو بی توجه به گذر فصل ها و روزها و ماهها ادامه میده و میره.بی حتی لحظه ای درنگ.توی رودخونه ای از حقیقت محض ومطلق. و ما همچنان توی امیدهای واهی و انتظارهای بیهوده و خیال بافی های بی اساسمون غوطه می خوریم و رویا می بافیم و منتظریم تا اتفاق تازه ای بیفته. غافل از اینکه سالهاست اسیر این تکراریم.

برای هم کارت تبریک سال نو می فرستیم،کادو می خریم، ماچ و بوسه حواله می دیم ، لباس نو به تن می کنیم و نمی دونیم...که حالا مدتهاست این رفتارمون چیزی جز مسخره گی و بیهودگی نیست.

هر سال می نالیم. هر سال گله و شکایت می کنیم. هر سال تنهاییم. تن هاییم. هر سال خودمونو گول میزنیم که قراره اتفاقی بیفته و باز میبینیم که نمی افته. هر سال لعنت می فرستیم به سال قبل. به زندگی. و هر سال هفت سین  تازه شدن می چینیم و باز لعنت و باز...

حاضر هم نیستیم هیچ جوره کوتاه بیایم! یا یه لحظه هم که شده تامل کنیم و با خودمون روراست باشیم و قبول کنیم که باعث و بانی تموم بدبختی هایی که داریم خودمونیم! فقط خودمون و نه هیچ کس دیگه. بدبختی هایی که همیشه گردن این و اون می ندازیمشون. تنهایی هایی که همیشه دیگران رو مقصرش می دونیم. حاضر نیستیم قبول کنیم که اشتباه کردیم. که داریم راهو عوضی میریم. حاضر نیستیم قبول کنیم نود و نه درصد چیزهایی که باعث این همه تنهایی و بی کسیمون شده دلیلش اینه که پامونو توو راهی گذاشتیم که اون اولا می دونستیم اشتباهه. ولی انقدر گستاخ و بی توجه توی این راه قدم برداشتیم که یواش یواش همه چی برامون شد عادت.شد قانون زندگی. جزئی از بودنمون. و بعد که ته ماجرا رسید به اون جایی که فکرشم نمی کردیم افتادیم به ناله و بغض و گریه و شکایت و دلتنگی و ...

 خیلی هامون یادمون رفت که یه رابطهء ممنوعه، همیشه ممنوعه است! خیلیامون یادمون رفت اون کسی که خیال می کنیم خیلی شبیه ماست لزوما مال ما نیست! خیلیامون یادمون رفت داریم توی کاری پا می ذاریم که از عهدهء انجامش بر نمیایم. یادمون رفت و پا روی تموم حد و مرزا گذاشتیم. یادمون رفت و شروع کردیم و تنها شدیم و باز شروع کردیم و باز تنها و .... و اونقدر تنهایی رو تنهایی اومد که شد جزئی از وجودمون. که دیگه حتی اگه اونی که باید توو زندگیمون باشه سر راهمون قرار گرفت هم ندیده گرفتیمش. و چسبیدیم به یه مشت خاطرات غبار گرفته. و گذشته ای که تلاش برای تکرار دوباره اش چیزی جز خراب تر کردن همه چیز نداشته و نداره. یادمون رفت. قبول کنیم که یادمون رفت. همینه که سالهاست دیگه هیچ نوروز و بهارو شروع دوباره ای حس خاصی رو توو وجودمون زنده نمی کنه.

 انگار که مرده باشیم. انگار که جز یک جسم سرد متحرک چیز دیگری نیستیم. انگار که اصلا وجود نداریم. کاش به خودمون بیایم. کاش به خودم بیام. کاش برای یک لحظه هم که شده فارغ از هر من و مایی فقط و فقط به خودمون فکر کنیم. که چی هستیم؟ کجا هستیم.چی کار می کنیم؟ به کجا داریم میریم؟ تا کی می خوایم اینجوری ادامه بدیم؟

می دونی؟ امسال برای من شروع یک اتفاق تازه نیست. امتداد همون جاده ایه که 22 ساله دارم با بی فکری و یک دندگی توش حرکت می کنم و نمی خوام قبول کنم که میشه جور دیگری هم بود. امتداد همون جاده ایه که اگه نخوام توو یکی از دوربرگردوناش دور بزنم و تغییر مسیر بدم قطعا به ناکجا آباد می رسم. امتداد جاده ایه که تهش هیچ سوسویی از امید و خوشبختی نیست.

و حالا اینجائیم. با تنها یک روز فاصله از شروع سالی دیگر. با افسوس و حسرت از عمری که گذشت و فرصتهایی که رفت. با روحیه ای نه خیلی خوب. با دیدی نه خیلی روشن. با دلی نه اونقدر ها زنده. و با دنیایی تردید و چه کنم ؟...

اینجاییم.و تصمیم با ماست. که بخوایم چگونه باشیم و چه راهی رودر پیش بگیریم. می تونیم سری از سر تائید و تاسف تکون بدیم و آهی بکشیم و بگیم زندگی با ما سر سازش نداشت. می تونیم حتی اینکارو هم نکنیم و نگران خط اتوی لباس نو و جدیدمون باشیم و یه بی خیال گنده ( توو مایه های بیلاخ!) بگیم به زندگی و خودمونو سرگرم سرگرمی هامون کنیم. یا می تونیم واسه یه لحظه هم که شده...به این فکر کنیم که اگر تغییر نکنیم، نابود می شیم. به همین سادگی! باورش مجانیه. امتحانش اما ممکنه به قیمت همهء عمر و زندگیمون تموم بشه! یعنی یه جوری این نا امیدی حاصل از پس زده شدنهای مدام میاد و رو زندگیمون سایه می ندازه که دیگه جز تیرگی چیزی نمی بینیم.

 

... و اما وصیت ها! :

 

دعا می کنم سال نو، سالی سرشار از سعادت و آرامش باشه برای همه. سعادت و آرامشی که حاصل از خواستن و ارادهء خودمون باشه. دعا می کنم یاد بگیریم خودمون رو دوست داشته باشیم ( و البته نه از سر خودشیفتگی و غرور). دعا می کنم بتونیم با واقعیتهای زندگی کنار بیایم و دست از سوهان کشیدن به فکر و روحمون برداریم. دعا می کنم همدیگه رو بفهمیم. و همدیگه رو... دوست داشته باشیم. نه از سر خودخواهی..که با عشق...

دعا می کنم برای همه...برای خودم...

برای تو.

که همیشه دوستت داشته ام.

حتی اگر ندانی. یا به خیالت بی معنا و مسخره باشد.

...

دعا می کنم...

 

...........................................

 

پی نوشت1: پنج ، شش ماهی میشه یاهو مسنجر رو سیستمم ندارم. کسی اگر پیغامی میده و جوابی نمی گیره دلخور نشه یه وقت.

 

پ.ن2:

« سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت

بادت اندر هر دو گیتی برقرار و بر دوام

سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام...»

 

پ.ن3: خوش بگذره...

 

دوشنبه 14 اسفند 1385

 

( یک هفته پیش)

 

صدایت چه دلزده و سرد است...

از چه اینهمه دلخوری نازنین؟ مریض بودن من؟؟ ( مریض بودن..دست کم تو معنای این کلمه را خوب می فهمی!)

یا اصلا باشد، خودمان را می زنیم به آن راه که دلیلش همین است! اما بهانهء آن همه سالهایی که قرار است با هم نباشیم چه می شود؟ همه اش را می شود گذاشت به این حساب؟ که من مریضم و ...نه! حالا دیگر هر پسر بچهء دبستان نرفته ای نیز می داند که هر دختری تنها در ماه یک بار و آن هم...بگذریم. پس مشکل این جا نیست. صدای تو حالا دیگر مدتهاست که به گوشم آشنا نیست. آن همه گرمی و حرارت را کجا جا گذاشته ای مهربان؟ دیگر حتی نمی توانم بگویم که دلت گرفته است. یا خسته ای. یا فکرت درگیر به قول خودت دو دو تای زندگی است. چقدر تغییر کرده ای تو. چقدر غریب شده ام من. با خودم. با تو. با حال و هوایی که زمانی دوستش می داشتم و حالا...و حالا هیچ حسی را در وجودم زنده نمی کند! یخ زده ام انگار. چیزی میان سینه ام یخ زده است نمی تپد. وسوسهء هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در دلم زنده نمی کند.

چیزی حدود پنج سال از عمر من و توی با هم می گذرد. لعنت به من که اینهمه ضعیفم در مقابل این حس..لعنت به من که کنار نیامدم با خودم. لعنت به من که...

 مگر می شود بی تو بود؟! در باورم نمی گنجد.

لعنتی!

 

---------

 

(این هفته)

 

این روزها سر سوزنی تاب و تحمل بندگی کردن کسی را ندارم. هیچ مدله. پس بزنی، داغون می شم. اما التماس هم نمی کنم. یعنی دیگه در توانمم نیست. پیر شدم یه جورایی. و سگ! اونقدر که توو همین یک ماه اخیر با رفتارم کاری کردم که دست کم سه چهار نفر در حد تنفر ازم زده شدن. و هیچ تلاشی هم برای جبرانش نکردم البته! همینجوری پیش برم دور و برم اونقدر خالی میشه که فقط من می مونم و پشه های اتاقم! اوه، چه رویایی!!! فصل گرما هم که نزدیکه و ....

خدایا...چه مرگمه من؟؟؟؟؟؟؟

 

--------

(امروز)

 

روزهای دوازدهم و سیزدهم و چهاردهم اسفند ماه 85، من و گذران این روزهادر داروخانهء دنج وکوچک دکتر م ، انتهای خیابان خدامی. جایی به اندازهء یک اتاق،پر از فقسه و دارو. و 4 عضو دائم. اولی خانم دکتری ریز نقش و لاغر اندام.ظریف. با پوستی شفاف و صدایی که احساس می کنی کمی خش دارد و به زور از حلقش بیرون می آید! و در کل چهره ای نه آنچنان زیبا اما دلنشین و آرام.

دومی مرد جوانی به نام آقای ک . با قد متوسط و اندامی نسبتا خوب. مودب و تقریبا خوش چهره. که وقتی می خندد صورتش خیلی مهربان به نظر می آید. و چیزی که بیشتر از همه توجه مرا در مورد او به خود جلب می کند رنگ زرد دو انگشتر طلایش است! یکی دست راست و دیگری چپ. پس تا حدودی نتیجه می گیریم که متاهل است. و من این را یک لحظه یادم رفت و داشتم با خودم فکر می کردم که می تواند مرد خوبی باشد شاید!! که اشارهء به موقع او در مورد همسرش توجه مرا دوباره به حلقه اش جلب کرد!!! بهش دو تا کِر ِم اشانتیون دادم ببرد برای خانمش. در کل آدم مرموزی است. نمی شود درست فهمید چه جور آدمی است. بگذریم تا رنگ زرد حلقه اش را دوباره توی چشممان نکرده!

سومی پسرکی حدودا 20 ساله.محمد نام. سبزه رو با موهای مجعد پر کلاغی. لاغر و بذله گو و شوخ و شنگ. نمی دانم چرا همه اش فکر می کنم او را یکبار همین حوالی با یک زن ( دور از جون شما ) خراب، دیدمش!!! حس می کنم خودش است. چیزی به من می گوید زیر این رفتار مودب و شوخ مشنگ، شیطنتی عجیب وول می خورد!...

چهارمی آقای دکتر م، همسر همان خانم دکتری که توصیفش کردم. مردی چهار شانه و توو پُر. صورتی جدی و به ظاهر عبوس. با خنده ای شیرین و کودکانه اما.

و اما من...عضو پنجمی که تنها سه روز میهمان اینجا بود. و امروز روز آخر است برای او.

دلم فکر می کنم که گرفته! به خاطر محیط بی رفت و آمد و سوت و کور اینجاست نمی دانم، یا ... ولش کن.

این هم از اینجا. و آدمهایی که از فردا دیگر قرار نیست ببینمشان. احساس غریبی است. اینکه فکر می کنم دلتنگشان می شوم..آنهم دلتنگ کسانی که مسلما هیچ احساسی به من نداشته و نباید که داشته باشند.

نمی فهمم.

هیچ سر از خودم و احساسم در نمی آورم.

هیچ...

 

---------------

 

(الان)

 

گاهی وقتا هست، اونقدر چیزی یا کسی رو دوست داری که ترس برت می داره. اونوقته که ازش فرار می کنی. که فاصله می گیری. که بهونه می تراشی. که درس و هزار کوفت و زهر مار بی اهمیت دیگه میشه خیلی مهم. اما...

بعد این رفتار،عجیب نیست اگه در جواب دوست داشتن عبارت بیجا می کنی، رو بشنوی. نه ...عجیب نیست!...

اما مطمئن باش کسی این رفتارت رو به حساب دوست داشتنت نمی ذاره. و در نهایت...باز تو می مونی و ... پشه های اتاقت!

....

چقدر خسته ام.

شب بخیر...